گران بهاترین دارایی زن


بر بالاي تپه اي در شهر «وينسبرگ» آلمان، قلعه اي قديمي و بلند وجود دارد. در قرن ۱۵، لشکر دشمن اين شهر را تصرف و قلعه را محاصره مي کند. اهالي شهر از زن و مرد گرفته تا پير و جوان، براي رهايي از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه مي برند. فرمانده دشمن به قلعه پيام مي فرستد که قبل از حمله ويران کننده خود، حاضراست به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحيح و سالم از قلعه خارج شوند و پي کار خود روند. پس از کمي مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعايت آيين جوانمردي و بر اساس قول شرف، موافقت مي کند که هر يک از زنان داخل قلعه مي توانند گران بهاترين دارايي خود را نيز از قلعه خارج کنند به شرط آن که به تنهايي قادر به حمل آن باشند. ناگفته پيداست که قيافه حيرت زده و سرشار از شگفتي فرمانده دشمن به هنگامي که هر يک از زنان، شوهر خود را کول گرفته بودند و از قلعه خارج مي شدند، بسيار تماشايي بود.


من نوشت:برای شما هم اینطوریه؟
برای من که واقعا همینه....

نوستالژِی ارزونی

ازون موقع که موج گرونیا شروع شده تا مدتی هروقت محمدرضا رو میفرستادم براخریددست خالی برمی گشت با کلی بدوبیراه به ،به قول خودش «ممّد»(سوپری سر کوچه مون) که چقد گرونفروشه و دیگه ازش خرید نمی کنم و...بعد توجیه ش کردم که جنسا گرون شده و...ربطی به اون بنده خدا نداره.
 یه بار فرستادم پنیر بخره میدونستم گرون شده پول بیشتر داده بودم برگشته با یه قوطی پنیر ازین یه نفره ها
بهش میگم مگه پولت کم بود میگه نه مامان ولی دیدم خیلی گرون شده زورم اومد ازهمین کوچیکا گرفتم...
تامدتی هم وفتی خرید میکرد و برمی گشت هی سرشو تکون می داد می گفت:وای تورمه مامان تورم.
البته حالا دیگه عادت کرده وتسلیم این وضعیت شده.

دیشب داشتیم تلویزیون می دیدیم تبلیغ بستنی پریمای میهن بود (که ما خونوادگی رو دوست داشتنش تفاهم داریم)
از بچه ها پرسیدم:راستی چقد شدن اینا .
مریم سادات گفت:1200 تومن.
یه دفعه مجمدرضا برمی گشته میگه :میدونین این قرمزا(سالار منظورش بود)چقد شدن؟
همه مون باهول و اضطراب گفتیم نه چقد؟
میگه 2500 تومن.
بعد رو کرد به آبجیش و گفت:یادته آبجی خونه مرکز(خونه سازمانی که تا شش سالگیِ محمدرضا توش بودیم)که بودیم سالارو رو می خریدیم 250 تومن هیییی چه روزایی بود.

بله چنین مملکت و مسئولین نوستالژی سازی داریم ما!!!

پ.ن:وایییییی چقد سخته شکلک گذاشتن دیگه حوصله ندارم بقیه شو یذارم خودتون با تصور شکلکا بخونینش

راستی اگه سایتی میشناسین همه شکلکارو یه جا داره آدرسشوبدین.


اوناییکه موقع خوشیاشون اینقدباهم خوبن که بقیه حسادت میکنن

موقع اختلافشون جوری میشن که بقیه خداشونو شکر میکنن

این ره که می روند به ترکستان است


واقعا بعض قوانین که مدارس برای مثلا "اسلامی سازی" مدارس!!! وضع کرده اند بی جا وغیر قابل اجراست.دونمونه از آنهارا که در هنرستان دخترم وجود دارد(وبدجوری روی اعصابم است) را برایتان مثال می زنم:

اجباری بودن هدبند
حالا ببینید کجا اجبار می کنند؟باورتان میشود درخود مدرسه آنهم به چه صورت؟وقتی از در مدرسه وارد میشوی یا می خواهی خارج شوی باید هد داشته باشی.کار هم ندارند دیگر این دختر چه حجابی دارد،امثال مریم سادات من که اگر هد بزنند اززیر مقنعه شان(از بس پایین است)پیدا نمی شود با آن دخترانی که موهایشان از بالای هد هم پیداست(ازشدت گشادی مقنعه)هم در برابر این قانون یکسانند و تازه بدتر آنکه به با حجاب ها هم بیشتر سخت میگیرند.مریمم می گوید:هر چه می گویم من مقنعه ام آنقدر تنگ است که نمیتوانم زیرش هد را جا کنم ومی بینندهم، بازهم حرف خودشان را می زنند.

بقیه اش بهتر است در ادامه مطلب باشد.

ادامه نوشته