یلدایی با رنگ محرّم

                                          محرم

درنای خشک مرثیه خوان نانمانده است
          طفلی برای زینب کبری نمانده است
باید به جای حافظ وسعدی لهوف خواند
          دیگربرای ماشب یلدانمانده است 

ما ایرانی هستیم . از اقوامی با پیشینه تاریخی فراوان و این قدمت خود از افتخارات ماست.کشور ما آثار تاریخی زیادی دارد . گذشته ای ما مملو از دانشمندان ،ادبا و مشاهیری که باعث افتخار هر ایرانی هستند.

آنچه امروز باعث مباهات ما است و به بیان بهتر بزرگ ترین افتخار ماست ، تشرف نیاکان مان به دین اسلام و مذهب تشیع است . دینی که به خاطر آموزه های  جامع و مانع خود ، بر فرهنگ ایرانیان تاثیر بسیار گذاشت. و به علت دور بودن از تعصب ، با مصادیق فرهنگی صحیح آن نجنگید ، بلکه سنن صحیح آن را با خود همسو کرد.

در کتاب «خدمات متقابل ایران و اسلام » استاد مطهری آمده است که :
«اسلام بدون شك یك نظام فكری و اعتقادی جدید به ایران داد . و  مردم ایران بشكل بیسابقه‏ای نظامات فكری و اعتقادی اسلام‏ را پذیرفتند و افكار و معتقدات پیشین خود را دور ریختند . و این پذیرش‏ دفعی و فوری نبود ، تدریجی بود . و مخصوصا بیشتر در دوره استقلال و قدرت ایرانیان در مقابل اعراب صورت گرفت.

 
امروز بعد از گذشت سالیان سال ایرانیان به خوبی توانستند بین دینی که پذیرفتند و آداب و رسوم ایرانی هماهنگی ایجاد کنند و سنت هایی که منافاتی با دین اسلام  ندارد  را حفظ کنند.
یکی از مسائلی که جزء سنن ما ایرانیان است و منافانی با دینمان ندارد ،آئین شب یلداست . یلدا

خانواده ها در این شب دور هم جمع می شوند متل گویی که نوعی شعرخوانی و داستان خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که اعضای خانواده در کنار هم شب نشینی می کردند و بزرگ تر ‌ها برای جمع شعر می خواندند و فال می گرفتند و داستان می گفتند. آیین شب یلدایا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبه نمادین دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. 

به خاطر اهمیتی که دین اسلام برای خانواده ها قائل است ، تمام آئین ایرانی که در آن اعضای خانواده دور هم جمع می شوند به قوت خود باقی مانده است .این که ما به بهانه ی طولانی ترین شب سال به دیدن پدر ،مادر ها برویم ،صله ی رحم کنیم ، ساعتی را شاد باشیم ، کفتگو کنیم ، از حال هم با خبر شویم ،بسیار خوب و شایسته است .گاهی مناسبت های دینی و ایرانی مان با هم تلاقی می کنند ، که اگر این تلاقی همسو باشد بر شکوه جشن و شادی مان می افزاید اما بعضی مواقع  تقارن مناسبت های ملی و مذهبی ما به گونه ای است که با هم یکسان نیستند . مانند امسال که شب یلداو شب شام غریبان امام سجّاد(ع)با هم مقارن شده اند . ماه محرّم و ایّام شهادت ائمّه ی معصومین علیهم صلوات الله  بین ما شیعیان از حرمت و جایگاه خاصی بر خوردار است .

وقتی به خاطرات دوران کودکی مان بر گردیم ، روزهایی را به یاد می آوریم که بدون آنکه از تاریخ و تقویم با خبر باشیم ، با توجه به حال و هوای خانه ، از آمدن ماه محرّم با خبر می شدیم.
 پدر و مادرهایمان که لباس سیاه به تن می کردند ، مراسم عزاداری می رفتند و ماهم همراهشان بودیم . بوی غذای نذری و نشانه های دیگری که در آن سن و سال برایمان به معنی عزاداری و محرّم بود. تمام وقایع عاشورا را در همان مجالس و یا در حرف ها و قصه های پدر بزرگ و مادر بزرگمان می شنیدیم و هر سال که می گذشت ، شناختمان و عشقمان نسبت به این خاندان اضافه می شد.  از رفتار والدینمان می آموختیم که این ماه بعضی رفتار ها را انجام ندهیم .خیلی از حرمت هایی که امروزه آن را رعایت می کنیم جزء قوانین نانوشته ی ایرانیان شیعه است .مانند :متوقف شدن جشن ازدواج و تولد و غیره در این ایام . هر چند از لحاظ دینی منعی بر آن نیست .
حتی برخی از انسان ها که در مواقع عادی  معصیتی را انجام می دهند این روزها به حرمت عزای خاندان پیامبر ،آن را ترک می کنند. روزهایی که وقایع آن آنقدر تلخ و ناگوار است که در روایات نقل شده است :

آسمان بر شهادت امام حسین گریسته است و تا چهل روز طلوع و غروبش در سرخی بوده است

چه خوب است امسال  در شب یلدا با خانواده دورهم جمع شویم و بهتر است بزرگ ترها راجع به وقایع قیام امام حسین (ع) صحبت کنند.
می توانیم با هم در مجلس عزاداری شرکت کنیم و مناسب است که علت تغییر نحوه ی شب یلدای امسال را برای فرزندانمان باز گو کنیم و فراموش نکنیم که اگر دوست داریم  فرزندانی دوست دار خاندان نبوت داشته باشیم ، باید از همان کودکی شروع کنیم .

پیامبر اکرم (ص) می فرمایند:
أدَّبوا أولادَکم علی ثلاث خصالٍ، حبِّ نبیِّکم و حبِّ اهلِ ‌بیته و قرائةِ القرآن.فرزندانتان را بر سه خصلت تربیت كنید : دوستی پیامبرتان و دوستی اهلبیتش و تلاوت قرآن .

این روزها بهترین فرصت است تا حال و هوای خانه مان به گونه ای باشد که عشق به امام حسین و حفظ حرمت های این ماه با جان فرزندانمان عجین شود.

بازهم پنج شنبه....بازهم دلتنگی...بازهم...  


پنچ شنبه که میشه دلم اهواز میخواد بد جوری دلم میگیره دلم خونه ی آغاجون رو می خواد و جمع خواهر برادرااز همه بیشتر دلم بهشت آباد رو می خواد میخوام پیش مامان بشینم براشون حرف بزنم  دلم رو خالی کنم...نمیدونم شاید اگه اهواز بودم هم هرهفته نمی رفتم ولی اینجا که هستم اگه یه وقتی توی روزمرّه گیها یادم بره که چه روزی ازهفته س ازاینکه دلم یهو میگیره یادم میاد پنج شنبه شده...
همین امروز صبح تو خواب و بیداری بودم تو این فکر که بچه ها رو بیدار کنم برن مدرسه دوباره خوابم برد خواب دیم که خونه آغاجون جمع شدیم همه خواهر برادرا همون خونه قدیمیه داریم کارارو می کنیم همه باهم درضمن انجام کار هم هی خاطرات مامان رو می گیم و گریه می کنیم....بیدارشدم از خواب و یادم اومد که پنج شنبه ست و بچه ها نمی خوان برن مدرسه و نباید بیدارشون کنم .
مامان عزیزم خیلی دلم تنگه براتون خیلی.تنها چیزی که این دلتنگیم روذره ای کم میکنه رفتن به حرم و خوندن سوره ای وزیارتنامه ای به نیابت از شماست (که امیدوارم خدا قبول کنه )وگرنه ..... 

سفرنامه7

بازگشت ازکوفه به نجف

درراه برگشت از کوفه در ماشین سیّد با پیرمردی هم صحبت شد.ازبین صحبت هایشان متوجّه شدم که در ایران وشهراصفهان بوده بعداًکه ازسیّدپرسیدم گفت که ازاسرای جنگی بوده است.وخاطرات خوبی از ایران برایش باقی مانده بود.وآرزو میکرد کاش درایران اسیر مانده بود وبه کشورش برنمی گشت.
به ترمینال نجف که رسیدیم سیّدپرسان پرسان آدرس" خان مخضّر" را گرفت ازهرکس که می پرسید بادست اشاره می کردند همینجاست و گنبد و گلدسته ی مسجدی را نشان می دادند و می گفتند آنجاست.ما هم به خیال نزدیکی راه پیاده راه افتادیم وقتی به مسجد رسیدیم فهمیدیم که تازه ابتدای محلّه بزرگی است به نام "خان مخضر" .
این محلّه ظاهراًدرزمانی که اقوام سیّد عراق بوده اند بازار روز میوه وسبزی بوده است و مغازه پدر شوهرم هم دراین محلّه بوده است.آن روز هم سیّد در بین خاطراات گنگی که از کودکی خودداشت به دنبال مغازه پدر در خان مخضّر بود. البته پدرشوهرم پارچه فروشی داشته و من و بچّه ها متعجب بودیم که چرا مغازه اش در این بازار بوده که بادیدن محلّه متوجّه شدیم.
خیابانی که ما وارد شدیم ابتدای آن مسجدی بود و کنار مسجد دفتر حزب الدّعوه عراق بود و تقریبا اثری از بازار نبود. وقتی داخل شدیم نرسیده به اولین چهارراه مغازه ها یی رادیدیم که البته سبزی و میوه فروش هم نبودند و بیشتر لباس و کفش و ....بودند.من وارد اوّلین فروش گاهی که دیدم شدم  از همان ورودی لباس به درو دیوار آویزان بودتا انتهای مغازه وقتی بیرون آمدم سیّد گفت این لباسها دست دوم بودند گفتم به نظر نمی آید.شایدچون شکل مغازه و نوع چیدمان لباسها مانند فروشگاههای تانکورای ایران بود این تصّور ایجاد میشد ولی کمی جلوتر که رفتیم دیدیم که همه مغازه ها به همین صورت هستند و البته در نجف ما مغازه های شیک و ویترین دار به سبک کشورمان ندیدیم.
  وقتی داخل خیابان اوّل شدیم کم کم آثار بازار روز پیدا شد البته کمتر میوه و سبزی و بیشتر مرغ و ماهی و سایر مواد غذایی وبین این مغازه ها هم کفش ولباس و پارچه هم زیاد بود.نکته ی جالب برای ما دراین بازار روش فروش ماهی بود که بصورت زنده به فروش می رسید یعنی کنار هر ماهی فروشی حوضی بود از همین حوض های سنگی خودمان، که ماهی هادرآن شنا می کردند ومشتری هرکدام راانتخاب میکرد فروشنده آن را وزن میکرد و به او می داد وجالب تر وانت باری را دیدیم که ظاهراً برای حمل ماهی بود قسمت بار آنرا به صورت حوضچه ای درست کرده بودند و ماهی ها را به صورت زنده حمل و نقل می کردند.
آن روز ما حدود یک ساعت درآن خیابان  پیاده روی کردیم و البته سری به دکان های لباس و کفش وکیف هم زدیم ولی نه قصد خرید داشتیم نه حال خرید و نه چیزی مطابق سلیقه مان پیدا میشد .ضمناً سید هم مغازه پدرش راآنجا پیدانکرد البتّه می گفت آن چیزی که من در ذهن دارم از خان مخضّر اصلا به این شکل فعلی نیست.ولی بعد که از پدرش پرسیدیم گفت که بله همینجا بوده و تغییر زیادی نکرده .    
به خیابانی رسیدیم که حدس می زدیم باید نزدیک شارع الرّسول باشد وارد آن شدیم و به سمت حرم به راه افتادیم که همان محل نزدیک هم حدود یک کورس تاکسی بود تا شارع الرّسول!!!.خلاصه اینکه بعدازحدود 2 ساعت پیاده روی خسته و نیمه جان نزدیک اذان مغرب به هتل رسیدیم .کمی استراحت کردیم وضویی تجدید کردیم وبه سمت حرم راه افتادیم برای نماز مغرب و عشاء.مثل دفعات قبل به نماز جماعت که نرسیدیم. نمازرا فرادا خواندم.
بین دونماز در صحن نشسته بودم که دونفر خانم آشنادیدم( گفته بودم که در حرم ایرانی ها جمعیت غالب بودند وبین خانمها هم آشناهایی را می دیدم که درروضه ها و مجالس در مشهد دیده بودمشان )  که مشغول صحبت بودند دختر یکیشان آمد و با عجله به مادرش گفت: مامان پاشو بریم دیگه الان بازار می بنده .مادرش گفت :باشه الان میریم .خانم دیگری که همصحبتش بود گفت: مگه می خواین چی بخرین که انقده عجله دارین. گفتند: میخوایم بریم بازاربزرگ طلا بخریم. بعد مادر آن خانم گفت: دخترم براعروسیش طلا نخریده حالا میخواد ازاینجابخره.این مکالمات بین این خانمها که ردوبدل شد باخودگفتم مردم اینجا آمده اند برای زیارت یا خرید، آنهم طلا!!1.
بعدازنماز کمی روبروی ایوان نشستیم و زیارتنامه ای خواندیم وچندنفرازفامیل را هم دیدیم .ورفتیم برای شام وبعد هم هتل برای خواب.


۱-این صحبتها را تا همینجا داشته باشید تا قسمتهای بعد.

سلامی چوبوی خوش آشنایی

سلااااااااااااااااااااااااااام
من بالاخره اومدمنه خوب حالا این همه تشویق لازم نیستخیلی ذوقزده شدین نهخب دیگه چیکار کنیم با این همه هوادار!!!!!!!!!!!!
از همه دوستانی که دراین مدت غیبت ما ایمیل پشت ایمیلونظر پشت نظر برام میزاشتن که کجایی و چرا نمیای ونگرانت شدیم و ازاین حرفا ممنونم.واز قسمت اعظم تر دوستان که تو این مدت سراغی نگرفتن که مردی زنده ای چه بلایی سرت اومده که نیستی ،هم ممنونتر.
تواین پنچ شش ماه گذشته همونطور که بعضی دوستان در جریان هستن مشغله ی زیادی داشتم ونمیتونستم به این بخش از خونه م زیاد سربزنم .به هرحال الان در خدمت شما هستم و امیدوارم بتونم بیشتر وفعالتروپربارتر حضور داشته باشم.امیدوارم مثل قبل با نظراتتون مشوق من در ادامه ی راه باشین.

التماس دعا

الا ای محرّم!

 

عاشورا

از روزی که در نهر جانمان فرات سوز و علقمه عطش جاری ساخته اند،از شبی که در پیاله دلمان شربت گوارای ولایت ریخته اند،دلمان یک حسینیه پر شور است.

در حسینیه دلمان، مرغهای محبت سینه می زنند و اشکهای یتیم در خرابه چشم، بی قراری می کنند.

سینه ما تکیه ای قدیمی است، سیاهپوش با کتیبه های درد و داغ، که درب آن با کلید « یا حسین » باز می شود و زمین آن با اشک و مژگان، آب و جارو می شود.

ما دلهای شکسته خود را وقف اباعبدالله کرده ایم و اشک خود را نذر کربلا، و این « وقفنامه » به امضای حسین رسیده است.

صبحها وقتی سفره عزا گشوده می شود، دل روحمان گرسنه عاطفه و تشنه عشق می شود. ابتدا چند مشت «آب بیداری » به صورت جان می زنیم تا «خواب غفلت » را بشکنیم.

زیارتنامه را که می بینیم، چشممان آب می افتد و «السلام علیک » را که می شنویم، بوی خوش کربلا به مشام دل می رسد.

توده های بغض، در گلویمان متراکم می گردد و هوای دلمان ابری می شود و آسمان دیدگانمان بارانی!

الا اى محرم! تو به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان كه همواره بر ضد بیداد، قامت كشیدند و در صفحه سرخ تاریخ، زیباترین نقش جاوید را آفریدند، تو آن آشناى كهن یاد و دشمن‏ستیزى كه همواره در یادشانى

سر سفره ذکر مصیبت، قندان دهانمان را پر از حبه قندهای «یا حسین » می کنیم و نمکدان چشممان دانه دانه اشک بر صورتمان می پاشد، به دهان که می رسد، قند و نمک در کاممان می آمیزد و این محلول شور و شیرین با درمان عشق ماست و ما نمک گیر سفره حسین می شویم و این است که تا آخر عمر، دست و دل از حسین بر نمی داریم.

آنگاه، جرعه جرعه زیارت عاشورا می نوشیم و سر سفره توسل، ولایت را لقمه لقمه در دهان کودکانمان می گذاریم.

در این خشکسالی دل و قحطی عشق، نم نم باران اشک، غنیمتی است!

خدایا!  ما را به چشمه کربلا تشنه تر کن!

و تو ای محرم!

تو آن كیمیاى دگرگونه‏سازى كه مرگ حیات آفرین را - به نام «شهادت‏» به اكسیر عشقى كه در التهاب سر انگشت ‏سحرآفرینت نهفته است، چو شهدى مصفا و شیرین به كام پذیرندگان مى‏چشانى.

تو آن خشم خونین خلق خدایى كه از حنجر سرخ و پاك شهیدان برون زد.

 تو بغض گلوى تمام ستمدیدگانى كه در كربلا ، نیمروزى به یكباره تركید و آن خون دل و دیده روزگار كه با خنجر كینه توز ستم، بر زمین ریخت.

الا اى محرم! تو به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان كه همواره بر ضد بیداد، قامت كشیدند و در صفحه سرخ تاریخ، زیباترین نقش جاوید را آفریدند، تو آن آشناى كهن یاد و دشمن‏ستیزى كه همواره در یادشانى.

الا اى محرم!...