مهران ایران ، زرباطیّه عراق
از گمرک ایران خارج شدیم وارد ساختمان ،ساختمان که نه سوله ای شدیم که ظاهراًگمرک عراق بود ولی نیروهای خدماتی ایران در آنجا زیاد بودند،شاید مشترک بین ایران و عراق بود. اولین جایی که توجّه بچّه ها را جلب کرد سرویس بهداشتی بود
،بعد از شستن دست و صورت وبعدِکمی در صف ایستادن وارد ساختمان دیگری شدیم.آنجا هم ما را به صف کردند.
در گمرک عراق به دلایل امنیّتی هر مرحله باید بازرسی می شدیم البتّه به وسیله دستگاههای مخصوص آن هم وسایلمان ودر هر مرحله که می گفتند بایستید و جلوتر نروید قلبم از جا کنده می شد چون فکر می کردم مرز بسته شده آخر قبلاً شنیده بودم که یکی از فامیل تا مرز آمده بد ولی لحظه ی آخر مرز را بسته بودند و به آنهااجازه ی خروج نداده بودند مرز هم که بسته می شود برای افرادی است که ویزای انفرادی دارند نه کاروان ها.
بعد از بازرسی اوّل گفتند باید وسایلتان را با گاری های حمل اثاثیه ببرید یعنی گاریچی آنها را ببرد ،از آنجایی که وسایلمان فقط یک چمدان بود قبول نکردیم در بازرسی دوّم مأمور عراقی که دید چمدان را خودمان می کشیم گفت باید گاری بگیرید سیّد گفت لازم نیست خودم می برم ،مأمور با خنده گفت تو !!!با این کت وشلوارت !!!.واجازه داد رد شویم .وارد راهرویی شدیم که دو طرف آن نیمکت بود و نشستیم .در اینجا بود که نیرو های آمریکایی(نمیدانم آمریکایی بودند یا ملیّت دیگری داشتند ولی اشغالگر بودند)را دیدیم واز اینجا به بعد جوّ نظامی شد.یکی از سربازان اشغالگر آمد و از مردان ،البته نه همه ،اسکن چشم گرفت. رضای ما هم جوّ گیر شد و به او سلام کرد و با او دست داد.بعد از کمی نشستن باز هم دستور حرکت دادند و ما وارد سوله ی بعدی شدیم که در انتهای این سوله اتاقکی بود که در آنجا بازرسی بدنی می شدیم (بچّه ها به این اتاقک قوطی می گفتند چون بشتر شبیه قوطی حلبی بود تا اتاقک)این جا کمی بیشتر معطّل شدیم .این معطّلی ها دو دلیل داشت یکی امنیّّتی وبازرسی های سخت و دیگر اینکه گمرک عراق ساختمان کوچکی داشت و باید یک عدّه از آن خارج می شدند که گروه بعدی جا شوند و گنجایش همه ی مسافران را یک جا نداشت آن روزها هم که بدلیل تعطیلات نوروز زوّار زیاد بود.


بعد از حدود یک ساعت معطّلی نوبتمان شدبه در اتاقک بازرسی بدنی که رسیدیم صدای جیغ و داد وفریاد از سالن بعدی بلند شد. مریم حسابی ترسیده بود۱ و مرتّب می گفت برگردیم .نگاهی به پشت سرمان کردم دیدم سیّد و رضا رفته اند گفتم نمی شود باید برویم .هر طور بود بازرسی شدیم و رفتیم سالن بعدی ،که سوله ی کوچکی بود که در آن آخرین تشریفات ورود به عراق انجام می شد.در آنجا یکی از نظامیان عراقی که هیکل درشتی هم داشت ایستاده بود وبه فارسی دست وپا شکسته مرتب میگفت، یعنی داد می زد:بیشین خانوم،بیشین آقا.مریم ما هم که وحشتزده ،سیّد و رضا زودتر از ما وارد سالن شده بودند،پرسیدم :چه شده ؟.سیّد گفت:چیز خاصی نبوده سربازان عراقی موبایل یک جوان ایرانی راکه در حال عکس گرفتن بوده از او می گیرند جوانک هم جوّ گیر شده و فریاد مرگ بر آمریکا سر می دهد و نیروهای آمریکایی هم آمدند وآن جوان را بردند بعد هم مادرش شروع به جیغ و داد کرد۲.این اتفاق باعث همان چیزی شد که من ازآن می ترسیدم یعنی برای دقایقی فقط به کاروان ها اجازه ورود می دادند.دقایق پر دلهره ای را گذراندیم نیروهای عراقی وآمریکایی هم مرتب در حال رفت وآمد بودند. این لحظات سخت هم گذشت و اعلام کردند انفرادی ها هم بیایند که ما هم سریع خانواده ای را که قرار بود تا نجف همسفرمان باشند را پیدا کردیم و بعد از نشان دادن گذرنامه از گمرک عراق هم خارج شدیم.
حالا دیگر واقعاًوارد خاک عراق شده بودیم یعنی منطقه زرباطیّه ی عراق.
زمین های رو برویمان زمین های خشک و بیابانیی بود.زمینهایی با پستی وبلندی بسیار که زحمت هموار کردنشان را هم به خودشان نداده بودند وآسفالت درست وحسابی هم نداشت .کمی بعد از گمرک اتوبوس های کاروانی که از اتوبوس های عراقی بودند ایستاده بودند و هر کاروان دار مشغول سوار کردن مسافران خود بود منظره ی جالبی بود عدّه ای در حال سوار شدن ،گروهی به دنبال ساک و وسایلشان بدنبال گاریچی ها و عدّهای هم مثل ما پیاده به دنبال ماشین برای کرایه کردن .
خانواده ای که بنا بود با آنان همراه باشیم اصفهانی بودند البتّه ساکن تهران و دو باجناق بودند با همسر و فرزندانشان ومادر خانمشان( که به واسطه ی همین خانم که متولد عراق بوده توانسته بودند ویزای انفرادی بگیرند)که جمعاً۱۰ نفر بودندو خانواده ای بسیار مذهبی بودند.از آنجا که سفر چندمشان بود راهنمای خوبی برایمان شدند.
به سیّد گفتند: این جا باید ماشین ۳بگیریم و به گاراژ برویم چون ماشینها از این جا مستقیم به نجف نمیروند.(گاراژجنوب وبه قول عربها"گِراج" حدود ۷۰۰ متر با ما فاصله داشت یعنی از آنجایی که ایستاده بودیم دیده می شد.)چون خودشان عربی نمی دانستد وظیفه ی چانه زنی با راننده ها را به عهده ی سیّد گذاشتند.
اولین راننده ای که به تورمان خوردبا کمال ناباوری قبول کرد که با ۱۸۰۰۰۰ دینارتا نجف ما را ببرد ،ما هم از خدا خواسته قبول کردیم .همراهانمان وسایلشان را که زیاد هم بود روی باربند جا دادندوخدارا شکر می کردند که دیگر نیازی به جابجا کردن ندارند.ما هم همین طورو راه افتادیم راننده گفت باید سری به گاراژ بزند و به قول خودش جواز بگیرد. بنابر این وارد گاراژ شدیم .
گاراژرا اینطور تصور کنید :زمینی نیمه آسفالت که با تعدادی کانتینر که دور آن بود به صورت محوطه ای در آمده بودو هیچ اتاق یا اتاقکی هم نداشت فقط سایه بان هایی با برزنت زده بودند که زیر آنها تعویض ارزو فروش مواد خوراکی انجام می دادند و مدیریّت گاراژ هم زیر یکی از آنها بود.
دراتاق!مدیریت به راننده گفتند اجازه ی رفتن به نجف نداری وجر و بحثها شروع شد وما اولین گفتمان!!عربی را هم دیدیم. بعد از کلی مشاجره(البتّه بین راننده ها) با راننده ی دیگری توافق کردیم که این یکی ماشینش کمی بزرگتر بود و کمتر از ۲۱۰۰۰۰ دینار هم قبول نکرد (ماشین ۱۲ نفری بود وسهم ما از کرایه حدود ۸۰۰۰۰۰ دینار شد)البته به راننده ی قبلی هم ۵۰۰۰دینار بابت این مسیر کمتر از ۱ کیلومتری دادیم.خلاصه اینکه بارها را جابجا کردندوسوار شدیم .متأسفانه یا خوشبختانه راننده از سیّد از اینکه همزبانش است خوشش آمده بودوگفت باید جلو کنار دستم بنشینی.و من و بچه ها ردیف آخر جایمان شده بود حالا مقایسه کنید قیافه ی ما را
وقیاف ی راننده را
.به هر ترتیب راه افتادیم به سمت نجف.
۱-مریم از سفر عراق کلاًمیترسید که علت آنهم اخبار انفجارات بود که از رادیو وتلویزیون می شنید.
۲-آن جوان خوشبختانه زود آزاد شد.
۳-بیشتر ماشینهاشبیه ونهای ایرانی بودند که در عراق به آنها" کَیِِّه"می گویند.