اردو2(به روایت تصویر)

سال 66
اردویی که سال 66 رفتیم به همراه خواهرم فائزه سادات بودم که اول دبیرستان بود ومن هم دوم میرفتم(اصولامادوتا به هم بسته بودیم همه جاباهم بودیم حالاچی شده که دوهزارکیلومترفاصله رو تحمل میکنیم خودمون هم متعجبیم)ماجراهای واتفاقتی هم دراین سفرپیش آمد که بعضیهاراروی عکس توضیح خواهم داد.

این نکته روهم اضافه کنم که مایک حلقه فیلم 36 تایی عکس گرفته بودیم که بجزچندعکس غیرمهم آن بقیه همه سوختند.یعنی هیچ عکسی ازاردوگاه درآن سال نداریم.

واماعکسها:


اینجانمازخانه وسالن اجتماعات بود.

یادش به خیرچقدردراین نمازخانه باآقای زکی زاده تمرین تواشیح کردیم،بلغ العلی به کماله.....واللهم صل وسلم وزدوبارک.....






این عکس هم مربوط به فضای اجرای مراسم صبحگاه اردوگاه است

یکی ازبرنامه های جالب اردوشام دادن یک چادر به چادرهای دیگربود که آن هم شامل پذیرایی بودوشستن ظرفها، چون غذاکه آماده بود.بیشترهدف دورهم جمع شدن بچه هابود وبه اینصورت بود که همه ی چادرهای دعوت شده درزمین صبحگاه جمع میشدند وبچه های چادرمیزبان ازآنهاپذیرایی میکردند.جای همه ی دوستان خالی آن شب که نوبت چادرمابود هنوزسفره هاپهن بود وتک وتوک بچه هادرحال شام خوردن بودند که ناگهان صدای شلیک تیر وتوپ همه راازجاپراند میتوانیدتصورکنید دربین بچه های اهوازکه زیر تیروتوپ وبمباران زندگی کرده بودند چه وحشتی ایجادشد؟همه متعجب ازینکه صدام مارا2000 کیلومتردورتر چطوری پیداکرده و...خلاصه همه باوحشت اززمین پراکنده شدند وهرکس به سمت چادرخودفرارکرد وماهم که مسئول پذیرایی بودیم باهول وهراس وسایل راجمع کردیم والفراربه سمت چادرخودمان.حالامگرصداهاقطع میشد یادش به خیرخانم بابایی دبیرپرورشی مان حلقه خودرادرلیوان آبی گذاشته بود وبه بچه هامثلاآب طلامیداد ومرتب میگفت: مواظب باشین نخورین حلقه مو ها... سرآخرهم خودش دولیوان آب طلاخوردوگفت: من دوبارترسیدم آخه.
بعدارتحقیقات معلوم شداین سروصداها مربوط به تمرین شبانه پادگان نزدیک اردوگاه بود.



 

اینجاهم خیابان بین چادرهابود.










این هم عکسی ازفضای چادرها که البته به دلیل تعطیلی فقط اسکلت آنهاموجودبود.






این حوض وآبنما به جای یک آبشارطبیعی که درزمان مابود ساخته شده وصدالبته این آسیدمحمدرضاهم سال66 کنارآبشارطبیعی نبود.





سال91

این هاهم عکسهایی ازمراسم اردوی امسال

مسابقه ی بچه های زیردبستان:




وبچه های دبستانی که سیدمحمدرضای ماهم برنده شد.






وجندعکس ازمسابقات طناب کشی آقایان که حاج آقای مامسئول برگزاری شد.


تلاشهای بی وقفه ی مسئول برگزاری مسابقه دراجرای هرچه بهتر





خسته نباشیدآقای من




آقایان درحال مسابقه:




واین هم سفری بود در زمان ومروری برخاطرات.

اردو1

جریان ازآنجایی شروع شد که حدود یک ماه قبل یک روز که سیدازروزنامه برگشت گفت که روزنامه بازهم

اردویی ترتیب داده ماهم که هنوزمزه ی اردوی قبلی زیززبانمان بود بدون اینکه بدانیم کجاست وچه روزی واینا

گفتیم خوبه واسم بنویس واینا.بعدهم که مشغول خیاطی وکارهای عروسی(خودمونو رسما بااین عروسی خفه

کردیم عین ندیدبدیدای عروسی ندیده)بودیموبالکل یادمان رفت.تاروزیکشنبه هفته ی پیش بود که

ازاهوازبرگشتیم وسید رفت سرکاربعداز ظهرازروزنامه زنگ زدو گفت ثبت نام کردم واین دفعه میخوان ببرن

نیشابور.ماهم گفتیم خوبه مفت باشه کوفت باشه (البته دردلمان گفتیم).

دردسرتان ندهم دیروزصبح بچه هارابیدارکردیم وآماده شدیم ومهمانهایمان راکه شب قبل آمده بودند باکمال

پرروییدرخانه رها کردیم وراه افتادیم به سمت دفترروزنامه وازآنجاهم سواراتوبوس شدیم وحرکت به سمت

نیشابور.ازسیدپرسیدم :کجای نیشابورمیبرن یعنی؟

                 سید:منم مثل تو نمیدونم(میدونین که حرومه مردادرمورد چیزی که نمیدونن سوال
                 کنن)حتمامسجد چوبی واینا دیگه!!
                 من:خوبه مسجدچوبی که نرفتیم خداکنه بی بی شطیطه هم ببرن آرزوش بدلم
                نمونه(ماچندبارتاحالانیشابوررفتیم ولی این دوجاروتاحالا نشده ببینیم)

غافل ازینکه مصداق این بیت خواهم شدکه:روزی نگرکه طوطی جانم سوی لبت
                                                               بربوی پسته آمدوبرشکراوفتاد
                                                            (انگارطوطیا شکروبیشترازپسته دوست دارن)

دردسرتان ندهم به نیشابورکه رسیدیم اتوبوس ازدورمیدان ورودی به سمت فلشی که نوشته بود دهکده چوبی

رفت ماهم کلی ذوق در دلمان.ولی سید گفت دهکده پوبی که ازین سمت نیستو درهمین حین دیدیم راننده

دورزد وبرگشت دورهمان میدان اصلی ووارد جاده ای شد که ابتدای آن نوشته بود:                             
                             " باغرود
اردوگاه شهیدرجایی "

  مارامیگویی مثل آدمهای ...به سید:یعنی واقعا میخوان ببرن باغرود
                      وسید( کاملا بیخیال ):لابد دیگه
                      ومن(درحال محاسبه):من 25 سال پیش اینجا اومدم میدونی که
                        سید:آره بااردوی دانش آموزی اومدی ها؟...
                          من:یعنی 25 سال گذشته نهههه 15 سال پیش بود ببین 66 تا91چن ساله؟
                                 سید:ببین عزیزم 25 سال میشه ولی شمادوست داری قکرکن 15 ساله حالاهم پاشوپیاده شیم بریم صبحونه بخوریم .(ینی کشته مرده ی احساسات نشون دادنتم آقای من)

وبدین صورت مادرمکانی پیاده شدیم که تابستان25 سال پیش باارودوی دانش آموزی ازطرف امورتربیتی اهواز

درآن قدم نهاده بودیم.یادش به خیر

روز بسیارخوبی بود همراه باحس نوستالژِی بسیارعمیق.


تااینجاشوداشته باشین عکساوبقیه شو بعدا میگم براتون. آخه خیرسرم مهمون دارم دیروز که گذاشتیمشون رفتیم پاشم امروز ناهاردرست کنم براشون نمیدونم هم چی بپزم یه چیزی شما بگین درست کنم دیگه
بعدنوشت:نمیخوادزحمت بکشین خورش کرفس درست کردم به قول خودمون میلتو نکشا(وای نکنه کرفس گیرم نیاد)

                         

سفرنامه8

دوشنبه۸ فروردین۸۹

با صدای زنگ موبایل از خواب بیدارشدم بازهم گیج و مبهوت کمی دوروبررانگاه کردم تا موقعیّت خودرا به یاد آوردم و فهمیدم که برای نماز ورفتن به حرم باید آماده شویم سیّد را بیدار کردم وضو گرفتیم وچون ازشب قبل بچّه هارادرجریان گذاشته بودیم بدون اینکه بیدارشان کنیم به سمت حرم راه افتادیم.من بازهم دربازرسی معطّل شدم و به نماز جماعت نرسیدم.نمازرافرادا خواندم وداخل رواق رفتم مختصرزیارتی کردم وسرقرارمان آمدم .سیّدهم آمده بود پرسید چکارکنیم؟.گفتم خسته ام ازطرفی هم میترسم مریم برای نماز بیدارنشود بهتراست هتل برویم .سیّدهم موافق بود بنابراین به هتل برگشتیم مریم رابرای نمازبیدارکردم وخودم خوابیدم.حدود ساعت ۸ باصدای رضا که: گرسنمه چقدمیخوابین پاشین بریم صبحونه بخوریم بیدارشدم.مریم هم که سرما خورده بود و گوشش درد میکرد با ناله بیدارشد.سیّدراهم بیدارکردم .حاضرشدیم وبیرون رفتیم .طبق رآی گیری قرارشد مجدّدا همان باقلة بالدّهن صبحانه مان باشد .به سمت همان اغذیه فروشی به را افتادیم .امااینبار مسلّح آمده بودیم یعنی قاشق و چنگال باخودآورده بودیم فروشنده غذارا که جلویمان گذاشت قاشق هارابیرون آوردیم وقتی آنهارا دیدباخنده رو به سیّد کردو با لبخند گفت :«علامة مثقّفین»(یعنی :معلومه بافرهنگین)!!!بعدهم گفت قاشق داشتیم میگفتید می آوردم.بعداز صرف صبحانه سیّد از او آدرس جایی که "کبّه"1(برای ناهار)داشته باشدرا پرسید وجوان مغازه دار گفت که خودم دارم اما زود تمام میشود اگرمیخواهی باید ساعت حدود1 بیایی تاتمام نشده. حالا ساعت چندبود10 صبح و ماهم صبحانه ای به اندازه ی ناهار خورده بودیم وفقط سه ساعت وقت داشتیم برای ناهارمجدّداً گرسنه بشویم.
طبق برنامه ی قبلی به سمت وادی السّلام به راه افتادیم از کوچه پس کوچه های بازاربیرون آمدیم واردشارع طوسی شدیم که یک سمت آن ورودی باب طوسی حرم است و سمت دیگر آن خیابانی که ورودی  وادی السلامدر آن قراردارد. در کنار ورودی باب الطوسی هم مکتبة امیرالمومنین علیه السلام ( کتابخانه مشهور حضرت امیر ) قرار دارد درابتدای خیابان هم مسجدشیخ طوسی قراردارد که مقبره شیخ طوسی (مؤسّس حوزه علمیّه هزار ساله نجف)وسیّدمهدی بحرالعلوم و کتابخانه شیخ دراین مسجداست.شارع طوسی به دلیل موقعیّتش مسیری است که اموات را برای زیارت و خواندن نماز میّت به حرم می برند.


معرفی قبرستان وادی السّلام

نقشه محدوده وادی السلام نجف
 


ورودی جنوبی وادی السلام قبرستان وادی السّلام در قسمت شمالي حرم امام علي(ع) در شهر نجف واقع است و بزرگترين قبرستان خاورميانه محسوب مي باشد. این قبرستان از جنوب به حرم مطهّر امام علی(ع) و خیابان اصلی نجف- کوفه (شارع علیّ بن ابیطالب) از شرق به جاده نجف - کربلا ، از شمال به منطقه حیّ المهندسین و غرب به دریای سابق نجف محدود می گردد ، در راوايات است كه ارواح مومنين در اين قبرستان گرد هم مي آيند و هر مومني كه از دنيا برود ملكي روحش را به اينجا مي آورد و هر كس كه در اين قبرستان دفن شود عذاب قبر از او برداشته مي شود.
در اين قبرستان علاوه بر قبور اهالي عراق ، قبور مردم مختلفي از ايران ، هند ، پاكستان ، لبنان و ... ديده مي شود در قبرستان وادی السّلام قبور بسياري از علما و انبياء الهي وجود دارد كه مهمترین آنها به شرح ذیل می باشند:
•    مرقد مطهّر حضرت هود و صالح (ع) كه در ورودي قبرستان قرار دارند.
•    مرقد آيت ا... سيّد علي قاضي طباطبايي عارف و عالم برجسته در قسمت جنوبی وادی السّلام و نزدیک مقام حضرت هود و صالح(ع)
•     شهيد اوّل صاحب لمعه در قسمت شمالی وادی السّلام.
•     رئيس علي دلواري از دلیرمردان تنگستان بوشهر که در نبرد با انگلیسی ها به شهادت رسید.


مقام امام زمان (عج) و امام صادق(ع):
در داخل وادي السّلام علاوه بر قبور انبيا و علما دو مقام وجود دارد كه مقام امام زمان (عج) و مقام امام صادق(ع) مي باشد، مشهور است كه امام صادق(ع) در اين محل به عبادت پرداخته اند و همچنين برخي از علما از جمله سيّد مهدي بحرالعلوم و سيّد ابوالحسن اصفهاني و... در اين محل به زيارت حضرت مهدي(عج) نائل آمده اند.

ازدرب ورودی تا بیش از100 متر ازخیابان اصلی قبرستان سمت چپ دکّه هایی بود که اجناس مختلفی ازقبیل گلاب و اسباب بازی و لباس و سی دی .... می فروختند وعلاوه برآن دستفروشهایی هم بودند که روی زمین بساط کرده بودند.
سمت مقابل دکّه ها قبرستان بود .وارد قبرستان شدیم .درجای جای قبرستان شبه اتاقک هایی بود که چند پله ازسطح زمین پایینتر بودندو داخل هرکدام ازآنها چند قبر بود که ازروی مشخصات آنها معلوم بود که ازیک خانواده اند وبعدا فهمیدیم که اینها مقبره های خانوادگی هستند.

 

مقبره های وادی السلام

محدوه ای که ما قرارداشتیم مزار حضرت هود و حضرت صالح(علی نبینا وعلیهم السلام)بود

ورودی زیارتگاه

 که رفت وآمد بسیارزیادبود ومتاسفانه چیزی که بسیارزیادبه چشم میخورد درکلّ وادی خصوصا در مقبره ها انبوه زباله بود طوری که تصّور میکردی قبرستان متروکه است و دیگر کسی در آن دفن نمیشود یعنی برای من که این ذهنیّت ایجادشده بودیااینکه درآن قسمت که ما بودیم کسی دفن نمیشود ولی تاریخ روی سنگ قبرها را که نگاه کردم متوجّه شدم که چنین نیست و تازه دفن شده اند.

وادی السلام

واردزیارتگاه شدیم دورضریح زیارتی کردیم

ضریح

رضای وبابا درحال نماز

ونمازی خواندیم(دیگریادگرفته بودیم وضوبگبریم و ازخانه بیرون بیاییم)مریم خیلی حال خوشی نداشت همانجا(قسمت زنانه)کمی استراحت کردتامن زیارتنامه خواندم بعدهم چندتایی عکس گرفتم و به راه افتادیم به سمت حرم.2
وادی السلام

 

بازهم واردکوچه پس کوچه های اطراف حرم شدیم واز همین کوچه ها وارد محدوده ی حرم شدیم وسراغ درمانگاه را گرفتیم همانجا کانتینری را به ما نشان دادند که آنطور که یادم می آید روی آن علامت وزارت بهداشت ودرمان ایران یا هلال احمرایران بود هرچه بود ظاهرا مربوط به ایران بود ولی واردکه شدیم فهمیدیم که دکتر و کارکنان آن عراقیند.سیّد مریم را پیش دکتر برد دکتر تشخیص سرماخوردگی داده بود داروها راگرفتیم ومن و مریم داخل حرم رفتیم .هنوز وقت زیادی تااذان مانده بود ولی تااز بازرسی آخرردشویم وواردحرم شویم صف های نماز بسته شده بود ومادرصف نشستیم وآماده نماز شدیم.سید هم بارضا برای نماز به مسجد شیخ طوسی رفتند.بعدازنماز سرقرارهمیشگیمان (روبروی ایوان)آمدیم هنوز سیدورضا نیامده بودند نشستیم اطرافمان رابررسی کردم و متوجه مقبره آقامصطفی فرزند حضرت امام شدم ولی چون مریم حال مساعدی نداشت برای زیارت نرفتیم .همانجا در صحن زیارت امین الله را خواندیم تاسید آمد حدود ساعت یک بودو برای ناهار (کبّه) رفتیم .وصف کبّه رازیاد شنیده بودیم وقتی غذاراروی میز گذاشت مریم ظاهرش را که دید گفت: این که کوفته ی خودمونه.گفتم حالا بخور شاید مزّه ش فرق داره. مریم که به علّت ذکام شدید طعم غذارانمیفهمید امّارضا اوّإلین لقمه را که خورد گفت :مزّه ش هم همونه تازه مال خودمون بهتره.درکل غذای جدیدی نبود ماهم که خیلی گرسنه نبودیم ازسر سیری خوردیم وبلند شدیم.کمی در کوچه های اطراف قدم زدیم و ازبازاری سر درآوردیم که فهمیدیم بازار بزرگ معروف نجف است همان«سوق الکبیر»یادرگویش محلی:«سوق الچبیر».درمسیرمان به سمت هتل دربازار بزرگ زرگریهاراهم دیدیم با زیورآلات سبک عربی درشت و پرزرق وبرق.آنقدر خسته بودیم که اصلا جاذبه ای برایمان نداشت3 به سرعت ازکنارشان ردشدیم و به سمت هتل رفتیم .خسته و کوفته به هتل رسیدم به سیّد و بچّه ها گفتم من تا مغرب می خواهم استراحت کنم و مغرب فقط برای نمازوزیارت بیرون می آیم مریم که طفلک نای حرف زدن نداشت باسر حرفم راتأیید کرد و هردو خوابیدیم.



۱-همان کوفته است تقریبا شبیه کوقته تبریزی.

۲-ما فقط مزارهودو صالح رازیارت کردیم و ازبفیه ی اماکن زیارتی وادی اطلاع نداشتیم


۳-من کلا علاقه زیادی به طلاندارم مریم هم بدتر ازمن.

 

سفرنامه7

بازگشت ازکوفه به نجف

درراه برگشت از کوفه در ماشین سیّد با پیرمردی هم صحبت شد.ازبین صحبت هایشان متوجّه شدم که در ایران وشهراصفهان بوده بعداًکه ازسیّدپرسیدم گفت که ازاسرای جنگی بوده است.وخاطرات خوبی از ایران برایش باقی مانده بود.وآرزو میکرد کاش درایران اسیر مانده بود وبه کشورش برنمی گشت.
به ترمینال نجف که رسیدیم سیّدپرسان پرسان آدرس" خان مخضّر" را گرفت ازهرکس که می پرسید بادست اشاره می کردند همینجاست و گنبد و گلدسته ی مسجدی را نشان می دادند و می گفتند آنجاست.ما هم به خیال نزدیکی راه پیاده راه افتادیم وقتی به مسجد رسیدیم فهمیدیم که تازه ابتدای محلّه بزرگی است به نام "خان مخضر" .
این محلّه ظاهراًدرزمانی که اقوام سیّد عراق بوده اند بازار روز میوه وسبزی بوده است و مغازه پدر شوهرم هم دراین محلّه بوده است.آن روز هم سیّد در بین خاطراات گنگی که از کودکی خودداشت به دنبال مغازه پدر در خان مخضّر بود. البته پدرشوهرم پارچه فروشی داشته و من و بچّه ها متعجب بودیم که چرا مغازه اش در این بازار بوده که بادیدن محلّه متوجّه شدیم.
خیابانی که ما وارد شدیم ابتدای آن مسجدی بود و کنار مسجد دفتر حزب الدّعوه عراق بود و تقریبا اثری از بازار نبود. وقتی داخل شدیم نرسیده به اولین چهارراه مغازه ها یی رادیدیم که البته سبزی و میوه فروش هم نبودند و بیشتر لباس و کفش و ....بودند.من وارد اوّلین فروش گاهی که دیدم شدم  از همان ورودی لباس به درو دیوار آویزان بودتا انتهای مغازه وقتی بیرون آمدم سیّد گفت این لباسها دست دوم بودند گفتم به نظر نمی آید.شایدچون شکل مغازه و نوع چیدمان لباسها مانند فروشگاههای تانکورای ایران بود این تصّور ایجاد میشد ولی کمی جلوتر که رفتیم دیدیم که همه مغازه ها به همین صورت هستند و البته در نجف ما مغازه های شیک و ویترین دار به سبک کشورمان ندیدیم.
  وقتی داخل خیابان اوّل شدیم کم کم آثار بازار روز پیدا شد البته کمتر میوه و سبزی و بیشتر مرغ و ماهی و سایر مواد غذایی وبین این مغازه ها هم کفش ولباس و پارچه هم زیاد بود.نکته ی جالب برای ما دراین بازار روش فروش ماهی بود که بصورت زنده به فروش می رسید یعنی کنار هر ماهی فروشی حوضی بود از همین حوض های سنگی خودمان، که ماهی هادرآن شنا می کردند ومشتری هرکدام راانتخاب میکرد فروشنده آن را وزن میکرد و به او می داد وجالب تر وانت باری را دیدیم که ظاهراً برای حمل ماهی بود قسمت بار آنرا به صورت حوضچه ای درست کرده بودند و ماهی ها را به صورت زنده حمل و نقل می کردند.
آن روز ما حدود یک ساعت درآن خیابان  پیاده روی کردیم و البته سری به دکان های لباس و کفش وکیف هم زدیم ولی نه قصد خرید داشتیم نه حال خرید و نه چیزی مطابق سلیقه مان پیدا میشد .ضمناً سید هم مغازه پدرش راآنجا پیدانکرد البتّه می گفت آن چیزی که من در ذهن دارم از خان مخضّر اصلا به این شکل فعلی نیست.ولی بعد که از پدرش پرسیدیم گفت که بله همینجا بوده و تغییر زیادی نکرده .    
به خیابانی رسیدیم که حدس می زدیم باید نزدیک شارع الرّسول باشد وارد آن شدیم و به سمت حرم به راه افتادیم که همان محل نزدیک هم حدود یک کورس تاکسی بود تا شارع الرّسول!!!.خلاصه اینکه بعدازحدود 2 ساعت پیاده روی خسته و نیمه جان نزدیک اذان مغرب به هتل رسیدیم .کمی استراحت کردیم وضویی تجدید کردیم وبه سمت حرم راه افتادیم برای نماز مغرب و عشاء.مثل دفعات قبل به نماز جماعت که نرسیدیم. نمازرا فرادا خواندم.
بین دونماز در صحن نشسته بودم که دونفر خانم آشنادیدم( گفته بودم که در حرم ایرانی ها جمعیت غالب بودند وبین خانمها هم آشناهایی را می دیدم که درروضه ها و مجالس در مشهد دیده بودمشان )  که مشغول صحبت بودند دختر یکیشان آمد و با عجله به مادرش گفت: مامان پاشو بریم دیگه الان بازار می بنده .مادرش گفت :باشه الان میریم .خانم دیگری که همصحبتش بود گفت: مگه می خواین چی بخرین که انقده عجله دارین. گفتند: میخوایم بریم بازاربزرگ طلا بخریم. بعد مادر آن خانم گفت: دخترم براعروسیش طلا نخریده حالا میخواد ازاینجابخره.این مکالمات بین این خانمها که ردوبدل شد باخودگفتم مردم اینجا آمده اند برای زیارت یا خرید، آنهم طلا!!1.
بعدازنماز کمی روبروی ایوان نشستیم و زیارتنامه ای خواندیم وچندنفرازفامیل را هم دیدیم .ورفتیم برای شام وبعد هم هتل برای خواب.


۱-این صحبتها را تا همینجا داشته باشید تا قسمتهای بعد.

سفرنامه6

                                                                  

                                                               کوفه

مسجد کوفه

مسجد کوفه سر چهارراهی قرار داشت . طبق معمول برای ورود به آن خیابان از بازرسی اولیه
رد شدیم.
 اولین چیزی که توجهمان را جلب کرد نمادی از یک درخت بود که به گمانم شجرة الشهدا نام
داشت ومن چیز زیادی ازآن نفهمیدم و فرصت هم نشد از کسی در موردآن
بپرسیم_که سر چهارراه بود_ .


شجرة الشهدا

سمت مقابل خیابان و مسجد هم زیارتگاهی بود که ظاهراً خدیجه دخترامام علی بود.
که توفیق زیارت آنرا پیدا نکردیم.   
  

معرفی مسجد كوفه به همراه نقشه

مسجد كوفه محلی است كه امام علی(علیه السلام) در داخل آن توسط  ابن ملجم مرادی
ملعون ضربت خوردند و در اثر ضربت شمشیر به شهادت رسیدند.
مسجد كوفه در ۹ كيلومتري شمال شرقي حرم مطهر امام علي(ع) در قلب كوفه قرار دارد .
مسجد كوفه يكي از مساجد چهارگانه بزرگ جهان اسلام و به فرموده حضرت علي(ع) چهارمين
آنها پس از مسجد الحرام، مسجدالنبي و مسجد الاقصي است كه هنگام خلافت امام علی(علیه السلام) و زماني كه آن حضرت، كوفه را مركز خلافت خود قرار دادند، مهمترين پايگاه خلافت
اسلامي بود.
در اين مسجد مقام تعدادي از پيامبران و ائمه(ع)، محرابي كه حضرت علي(ع) در آن به شهادت
رسيده است و همچنين مرقد مسلم بن عقيل، مختار ثقفي و هاني بن عروه قرار دارد كه
در نقشه پيوستي مشخص گرديده اند.
اين مسجد ابتدا توسط حضرت آدم(ع) ساخته شده و پس از مسجدالحرام قديمي ترين مسجد
جهان است. در دهه هاي اول هجري قمري اين مسجد توسط سعد بن ابي وقاص بازسازي و
سپس توسط امام علي(ع) مركز خلافت در نظر گرفته شد.
بنا به روايت متعدد وارده پس از ظهور حضرت مهدي(عج) ، اين مسجد وسعت بسياري خواهد
يافت و مركز فرماندهي عدل جهاني ايشان خواهد شد.

 

 نقشه مسجد كوفه

   در مسجد کوفه
ورودی خانمها به مسجد از باب انماط بود وآقایان از باب کندی.ومسجد از سطح خیابان پایین تر بود.

باب کندی

وارد مسجد شدیم در حالی که من از مسجد هیچ نمی دانستم جز اینکه محل شهادت حضرت علی(علیه السلام)است.مسجد حیاط بسیار بزرگی داشت که ظاهراًقبلاًکف آن ریگ وشن و خاک بوده و به تازگی توسط شیعیان شش امامی هند(بوهری ها)باز سازی شده بود.کف صحن که سنگ شده بود ومتاسفانه ایوان ها و شبستان ها هم نوسازی شده بودند و در و دیوار و ستون ها را هم سنگ کرده بودند و هیچ اثری از قدمت مسجد باقی نگذاشته بودند.1
در همان ایوان که روبروی در ورودی خانمها بود سیّد و رضا را پیدا کردیم.
در مفاتیح الجنان اعمال مسجد کوفه بارها به چشمم خورده بود ولی جزئیات را هیچ وقت نخوانده
بودم.
در قسمتی از ایوان نشستیم و مفاتیح را باز کردیم و تازه فهمیدیم که به چه جای مقدسی پا نهاده ایم.
اعمال مسجد کوفه ترتیب خاصی دارد و در قسمتهای خاصی و به ترتیب باید نمازها وادعیه خوانده
شوندو متأسفانه هیچ تابلوی راهنمایی که نشان دهد اعمال را از کجا بایدشروع کرد وترتیب آنها
چیست در مسجد وجود نداشت و حتی اسم بعضی از مقامها را هم روی آن قسمت ننوشته بودند.
البته خادمانی بودند که ظاهراًکارشان راهنمایی کاروانها بود و هر کاروان با همراهی یکی ازاین خدّام
اعمال را به جا می آوردند.ولی برای افرادی مثل ما هیچ راهنما و نشانه ای نبود.
به هر ترتیب محلها و مقامها را پرسان پرسان پیدا کردیم و مشغول انجام اعمال شدیم.نماز ظهر
وعصر را هم در مسجد وکامل(نه شکسته)خواندیم،تاحدوداًساعت یک بعداز ظهر اعمال طول کشید.
بعد از آن از مسجد بیرون آمدیم که گشتی در اطراف بزنیم و ناهاری بخوریم و برای زیارت
زیارتگاههایی که در آن حوالی هستند و هنوز نمی دانستیم که کجا و متعلق به چه کسانی هستند
به مسجدبرگردیم.
ناهار جز فلافل چیزی که باب طبع بچّه ها باشد پیدا نکردیم،همان را خوردیم و به سمت مسجد
به راه افتادیم.
زیارتگاه های اطراف مسجد کوفه را کاملاً اتّفاقی کشف کردیم چون همانطور که قبلاًگفتم هیچ
راهنما و تابلویی درآن اطراف نبود وما هم کاملاًناآشنا بودیم.
به طور مثال شنیده بودیم که مزار میثم تمّار(علیه الرّّّحمة)در کوفه است اما اینکه کجاست
نمی دانستیم بعد از نهار که در اطراف مسجد قدم میزدیم گنبدی را در فاصله حدود سیصد متری
مسجد دیدیم که حدس زدیم بایدآنجا باشد

مزار میثم تمار

و به دنبال کاروانها که به آن سمت می رفتند راه افتادیم و متوجه شدیم حدسمان درست بوده است.

بعد از برگشت از زیارت جناب میثم حد فاصل مزار میثم و مسجد خرابه هایی بود که به نظر می آمد
قلعه ای بوده است و اکنون فقط قسمتی از دیوار آن باقی مانده بود بدون آنکه بدانیم این برج و بارو
مربوط به چه هستند سید از آنها عکس گرفت و وبعداً فهمیدیم اینها آثار به جامانده از دارالاماره کوفه هستند 

بقایای دارالاماره

 

 دیواربه دیوار مسجد هم  ساختمانی را دیدیدم که مردم به آنجا رفت وآمد میکنند وقتی پرسیدیم
گفتند که خانه ی حضرت علی (ع) است داخل شدیم.
این خانه متعلق به "ام هانی" خواهر حضرت بوده و ایشان در زمان خلافتشان در کوفه درآن ساکن
بوده اند.و محل غسل وکفن حضرت هم در این خانه بوده است (که اکنون به صورت ضریحی مشخص شده بود)و اتاقهایی بود که به نام امام حسن وامام حسین و زینبین بودند.ونیز چاهی که از آن برای غسل جنازه امیر المومنین آب کشیده بودند.
ظاهراًاین خانه هم بازسازی اساسی شده بود چون هیچ آثار و نشانه ی تاریخیی روی در ودیوار
نبود و حتی دیوارها راهم آجر کرده بودند و از خشت وگل هیچ اثری نبود،امّا فضای خانه بوی غربت
مولا می داد.
از خانه که بیرون آمدیم از چند نفر سراغ حرم حضرت مسلم را گرفتیم گفتند ورودی آن از داخل
مسجد است .

گنبد حرم حضرت مسلم

به مسجد برگشتیم و وارد حرم شدیم مزار مسلم و مختار وهانی(علیهم الرحمة) را زیارت کردیم وباز
به مسجد برگشتیم عصر بود و هوای خنک بهاری وماهم حسابی خسته 2کمی در ایوانی که درِب
ورودی  حرم در آن بوداستراحت کردیم و بعد از مسجد خارج شدیم .
به اصرار بچّه ها به سمت مقابل مسجد که به نظر بازار می آمد رفتیم .بازار میوه و تره بار محلی کوفه
بود گشتی زدیم و چون مناسب حالشان نبود گفتند برویم خانه ، ما هم که از خدا خواسته سوار
ماشین شدیم و برگشتیم نجف.


توضیحات:

۱- مادر شوهرم ساختمان مسجد کوفه رابه این صورت برایمان توصیف می کند: «دورتادور صحن به
جای ایوان های کنونی اتاق هایی بود که برای زوار بودند و ما اکثراً عید نوروز به کوفه میرفتیم و دو سه شب در این اتاقها ساکن بودیم.کف صحن هم رمل(شن)بودومحلی که بیت الطشت نامیده میشود زیرزمینی بود با چند اتاق که بسیار در تابستان خنک بود تابستان که به کوفه می رفتیم در آن اتاقها
برای بچه هایمان ننو (گهواره) می بستیم تا در خنکای زیرزمین بخوابند وراهی از این زیرزمین به زیر قسمتی که سفینة النوح نام دارد بود ودر آن قسمت هم چشمه ای بود که از آب آن برای آشامیدن استفاده می شد.»             
اینکه آن زیرزمینها و چشمه را در بازسازی به چه دلیل از بین برده اند راخدا می داند.
۲-ما که عادت به عبادت طولانی نداریم آن روز هم که حدود سه ساعت فقط نماز خوانده بودیم
من که حسابی از پا در آمده بودم و قسمت دشمنتان شود دست دردبی سابقه ای هم گرفته بودم.

سفرنامه5

یک شنبه 2/1/89

نجف اشرف

با صدای قرآن از خواب بیدار شدم ، کمی دور و بر را نگاه کردم تا متوجه شدم کجا هستم .ساعت را دیدم و فهمیدم نزدیک اذان است اما هنوز نمی دانستم آوای قرآن از کجاست.سید را صدا زدم وگفتم : اگر می توانی بلند شو برای نماز صبح حرم بروبم .سید گفت بچه ها را چه کار کنیم گفتم :به مریم می گوییم بعد در را از پشت قفل می کنیم و میرویم . سید با کمی تأمل قبول کرد.وضو گرفتیم و مریم را صدا زدیم و گفتیم داریم میرویم و از اتاق بیرون آمدیم ودر را از پشت قفل کردیم ورفتیم.
از مسافر خانه که بیرون آمدیم متوجه شدیم که صدای قرآن مربوط به حرم است وهنوز به حرم نرسیده بودیم که اذان گفتند . باز هم من در صف بازرسی معطّل شدم وبه نماز جماعت نرسیدم (برای اینکه به نماز جماعت برسم باید حد اقل نیم ساعت قبل از اذان در حرم می بودم که این را بعداً فهمیدم)وبدتر اینکه از آن دری که وارد شده بوده بودم باید صبر میکردم تا نماز جماعت تمام شود بعد وارد حرم شوم ،خلاصه اینکه نماز تمام شد ومن وارد صحن شدم سید نماز خوانده و منتظر من بود ،من هم نماز خواندم و رفتیم رو به روی ایوان نشستیم و مشغول خواندن زیارت جامعه شدیم .اواسط زیارت بود که متوجه شدیم هوا در حال روشن شدن است ،به سید گفتم بقیه اش را بعداً میخوانیم برویم که میترسم بچه ها بیدار شوند و بترسند .
از حرم که بیرون آمدیم سید گفت بیا ازاین مسیر برویم .رفتیم و وارد کوچه هایی تنگ و باریک شدیم که از سطح خیابان اصلی بالاتر بودند بعداًفهمیدیم که آنجا سوق الحویش(بازار حویش)است. در این کوچه ها نانواییی بود که نان لواش می پخت چند نان خریدیم کمی که جلوتر رفتیم متوجه شدیم که اینجا مرکز صبحانه فروشی! است،اول که چند دکه ی! کبابی بود یعنی میز های ویترین داری که پشت شیشه شان لاشه های گوشت آویزان بود با یک چرخ گوشت که همانجا به مقدار سفارش گوشت را چرخ میکرد وروی منقلی که کنارش بود کباب را درست میکرد وبه مشتری تحویل میداد البته از میز وصندلی هم که خبری نبود وبه صورت فوق سنتی موکتی پهن بود که مشترک بین همه ی کبابیهای آنجا بود وهرکس که کباب را تحویل می گرفت روی همان موکت می نشست وآنرا میل می فرمود،حالا بماند که هوای نیمه تاریک اول صبح وکباب!!.چند قدم جلوتر منظره ی جالب تری دیدیم _این را قبلاًاز پدر ومادر سید شنیده بودم ولی فکر نمی کردم هنوز هم به همین صورت باشند_ خانمهای روستایی را دیدیم که پنیر و سرشیر ولبنیات می فروختند ولی جالبی موضوع اینجا بود که محصولاتشان از فروش به مصرف بود یعنی اینکه نان وچای هم داشتند و هر کس میخواست نانی میگرفت و به مقدار تقاضا روی آن سرشیر یا پنیر قرار می داد و با یک استکان چای کناری می نشست و می خورد،منظور از کنار هم در همان کوچه های بسیار باریک بود که پلّه هم داشتند و تا روی پله ها خلایق را میدیدی که مشغول تناول صبحانه اند آنهم در گرگ ومیش صبح(نوش جانشان).
ازبین این جماعت صبحانه خور به سختی رد شدیم واز پله های کوچه ای پایین آمدیم و خود را کنار مسجد هندی دیدیم . به سمت مسافر خانه رفتیم با عجله (نگران بودم مریم برای نماز بیدار نشده باشد و زیارت ما نتیجه اش  قضا شدن نماز او باشد).وقتی رسیدیم بچه ها هنوز خواب بودندو مریم هم گفت نمازش را خوانده بعد خوابیده است.سید هم که دید اوضاع مناسب است خوابید ولی من طبق معمول خواب نمی رفتم و بهتر دیدم بلند شوم به کارهایم برسم،کمی لباس بود که آنها را شستم وسایل را مرتب کردم وکمی تلویزیون نگاه کردم تا ساعت حدود 8 بود که مریم و رضا بیدار شدند و طبق عادتشان چشم باز نکرده شروع کردند که ما گرسنه ایم و برویم صبحانه بخوریم.بابا را هم بیدار کردند واستثنائاً !!! سید زود بیدار شد.من به سید گفتم لباس شسته ام بپرس باید کجا پهنشان کنیم .رفت پرسید وآمد گفت باید برویم پشت بام و رفتیم.
اما از احوالات پشت بام،اول اینکه پله هایی که مارا به اتاقمان می رساند بسیار بلند بود یعنی 10 ،12 پله بود که اگر آنها را استاندارد می ساختند شاید 20 پله میشدند حالا ما از این پله ها باید پایین می آمدیم از لابی هتل!ردمیشدیم ووارد قسمتی میشدیم که ضاهراً سالن غذاخوری بود با دو سه تا میز و چند صندلی (که ما نفهمیدیم به چه کار می آیند چون مسافرخانه آشپز خانه نداشت)وباز هم دو پله پایینتر از لابی. بعد ازاین قسمت که رد می شدیم به پله های پشت بام می رسیدیم، آنجا بود که ما فهمیدیم که چه گنجشک رنگ کنان قهّاری هستند این مردم و ما نمی دانیم .
این ساختمانی که اکنون مسافر خانه شده بود به گمانم قدمتی چند صد ساله داشت که با تزیین ظاهر آن،آنهم فقط ظاهر و آنهم نه با رنگ و یا سنگ و کاشی بلکه موکت و پوشش هایی شبیه کفپوش با طرح سنگ، در و دیوار را نو کرده بودند و خلاصه هتلی!ساخته بودند.
 از پله های پیچ در پیچ بالا رفتیم ،به پشت بامی رسیدیم پر از کولر های اسپیلت و دیش ماهواره و سر شار از خاک و فکر کنید  لباسی اگر به زمین می افتاد چه فاجعه ای به وقوع می پیوست.لباسها را پهن کردیم وپایین آمدیم . به اتاقمان که رسیدیم دیدیم بچه ها آماده بیرون رفتنند ما هم حاضر شدیم و راه افتادیم.

از هتل به قصد حرم بیرون رفتیم که سلامی داده و بعد هر جا می خواهیم برویم از بازرسی قبل از باب القبله که رد شدیم یادمان آمد دوربین همراه داریم و باید تحویل دهیم. سید گفت از همین جا سلام کنید و دور بزنیم و برویم. به سمت چپ باب القبله رفتیم همان جا پشت صحن چادر هایی را دیدیم نزدیک رفتیم تا ببینیم که داخلشان چیست ،چادر هایی بودند که بر پا شده بودند برای زوار  یعنی هر کس نمی خواست شب را در هتل یا مسافرخانه باشد از قسمت مربوطه ی حرم پتو می گرفت و شب را در این چادر ها می خوابید.

کنار چادرهای ویژه زوّار
راه را ادامه دادیم و از محدوده ی حرم خارج شدیم کمی که جلوتر رفتیم به خیابان رسیدیم و در سمت مقابلمان مقام صافی صفا و مقام زین العابدین را دیدیم .
صافی صفا بر لبه ی منطقه ی گود و وسیعی قرار گرفته است که به بحر نجف مشهور است البته الان در آن آبی نیست ولی پر از نخل است.

در باره ی صافی صفا
در زمان امارت امیر مومنان در کوفه روزی گذر حضرت به این محدوده می افتد عده ای را می بینند که در حال تشییع جنازه اند از آنان می پرسند این جنازه متعلق به کیست و جرا آن را در این جا می خواهید دفن کنید پاسخ می شنوند که این پیکر فردی به نام صافی صفا است و از یمن آورده ایم تا بنا بر وصیتش در این منطقه دفنش کنیم زیرا اعتقاد داشته که بعدها در این مکان فردی از اولیاء خدا دفن خواهد شدکه به شفاعت او تمام کسانتی که در این منطقه آرمیده اند مشمول رحمت بی حساب خداوند خواهند شد. آن حضرت می فرمایند آری درست است وآن شخص من خواهم بود.
واکنون مزار صافی صفا چند صد متری حرم قرار داردوهمه روزه صدها نفر پس از زیارت حضرت امیر قبر اورا زیارت می کنند.


وارد مقام صافی صفا شدیم آرامگاهی بود که با پرده ای به دو قسمت جداگانه برای خانمها و آقایان تقسیم شده بود.سید ورضا وارد قسمت مردانه شدند من و مریم بیرون ماندیم خانمی که ظاهراً خادمه ی مقبره بود ودر حال جارو کردن بود برایمان با فارسی دست وپا شکسته ای توضیح داد که اینجا صافی صفا است و دعوت کرد برویم نماز بخوانیم وما که وضو نگرفته بودیم شرمنده خداحافظی کردیم و رفتیم.
چند قدم جلو تر که رفتیم به مقام زین العابدین رسیدیم

مقام زین العابدین
این مقام کنار صافی صفا و پشت حرم قرار دارد.
می گویند امام سجاد روزی برای زیارت جدشان به نجف می آیند وشب را دراین مکان بیتوته میکنند.آن شب امام برخلاف شبهای گذشته تا صبح می خوابند و برای عبادت بیدار نمی شوند. فردای آن شب اطرافیان متعجب علت را ازایشان می پرسند،پاسخ می شنوند که هر کس شب را در جوار جدم اقامت کند گویا تا صبح را به عبادت پرداخته است.این مکان اکنون  مقام زین العابدین نام گرفته است.

در مقام زین العابدین وضو خانه ای بود که سید ورضا وضو گرفتند و داخل رفته و نماز خواندند وما بیرون منتظرشان بودیم که پیرزنی از آن جا بیرون آمد ودید که ایستاده ایم و نماز نمی خوانیم با لحنی عصبانی گفت اینجا زیارت،صلاة. و باز هم ما خجالت زده بیرون رفتیم .

سردر مقام زین العابدین(ع)
 

 همه حسابی گرسنه شده بودیم وهنوز چیزی برای خوردن پیدا نکرده بودیم وارد شارع زین العابدین شدیم و از آنجا به شارع طوسی وبعد هم یکی از کوجه ها کمی که داخل کوچه رفتیم اغذیه فروشیی توجهمان را جلب کرد که روی شیشه اش نوشته بود"باقلة بالدهن الحر"(معنی تحت الفظی آن می شود باقلا با روغن حیوانی)و این غذایی بود که وصفش را زیاد شنیده بودیم،چون جای تمیزی بود وارد شدیم و نشستیم و سفارش غذا دادیم .
جوان فروشنده غذا را به این صورت آماده می کرد که :یک نان (که اندازه اش یک سوم نان های ایران است)را در بشقاب می گذاشت و روی آن آب باقلا می ریخت و با قاشق کمی آن را له می کرد(یعنی نوعی تیلیت)بعد روی آن باقلای پخته بدون پوست میریخت وروی باقلا ها هم یک تخم مرغ که آن را خوب هم میزد و در روغن زیاد سرخ می کرد قرار میداد کمی از روغن تخم مرغ هم روی آن می ریخت.این یک پرس از این غذا بود که به ما تحویل داد ونکته ی جالبش این بود که قاشقی در کار نبود و باید با دست می خوردیم .

در حال خوردن باقلّة باالدهن به سبک عربی


به هر سختی بودو با اعمال شاقّه غذا را خوردیم واز مغازه بیرون آمدیم.
حالا دیگر بچه ها سیر شده بودند وایمانشان به جا آمده بود و می توانستیم تصمیم بگیریم که کجا برویم .بنا بر پیشنهاد من و موافقت بقیه قصد رفتن به مسجد کوفه را کردیم.
به شارع الرسول برگشتیم اول به بلدالامین رفتیم و از پسر حاج یوسف پرسیدیم که چطوری باید کوفه برویم و او گفت سر همین خیابان ماشینهابرای کوفه سوار می کنندواصرار هم داشت با ما بیاید و سوارمان کند،تا سید با او حرف می زد من ومریم به مسافرخانه رفتیم و وسایل لازم را برداشتیم وآمدیم بعد با هم (با پسر حاج یوسف که بعداًفهمیدیم اسمش محمود است)رفتیم واو برایمان ماشین گرفت و راهیمان کرد.
ماشین کیه بود که قبلاً توضیح دادم و چند مسافر دیگر هم داشت که البته از اهالی نجف بودند وما بین آنها به قول بچه ها تابلو بودیم چون چادر به سر داشتیم و نه عبا. ووقتی می دیدند که سید عربی حرف می زند می فهمیدند که از اخراج شده ها هستند و از وضعیت ایران می پرسیدند و البته اکثراًهم می گفتند خوش به حالتان که رفتید و نماندید زمان صدام را ببینید.در همین فاصله ی بین نجف وکوفه زنی که فهمیده بود ساکن مشهد هستیم بعد از کلی اظهار لطف به مریم ورضا اسمشان را پرسید و من گفتم مریم وسید محمد رضا از اسم رضا خیلی تعجب کرد وگفت چرا دو اسم محمد ورضا.مسئله ی دیگری که خیلی متعجبشان می کرد کمی تعداد فرزاندانمان بود خصوصاً وقتی  وضعیت شغلی سید (کارمند دولت یا به قول خودشان موظف)را می فهمیدند و بدتر از همه از اینکه مردی با این شغل ودر آمد چرا یک زن دارد و حالا که یک زن دارد چرا فقط دو بچه؟!!!وخلاصه این مسئله اصلاً برایشان قابل فهم نبود.
حدوداًبیست دقیقه یا نیم ساعت درراه بودیم.نا به کوفه رسیدیم.

سفرنامه4

 

نجف

موقعیّت جغرافیایی و پیشینه ی تاریخی

شهر نجف مهمترین شهر مذهبی عراق ، مدفن اميرالمومنين امام علي (ع) و مركز استان نجف مي باشد بخش مركزي آن در موقعيت جغرافيايي ۳۲ درجه شمالي و ۴۴ درجه و ۱۹ دقيقه شرقي قرار گرفته و زاويه انحراف قبله آن ۲۱ درجه و ۵۳ دقيقه است ارتفاع اين شهر از سطح دریا ، ۱۰ الي ۸۰ متر بوده و مرتفع ترين قسمت آن منطقه حرم و اطراف آن و پست ترين قسمت آن قسمت غربي شهر يعني بحر النجف يا درياي قديمي نجف مي باشد.
نجف شهر در ۷۵ كيلومتري جنوب شرقي كربلا و ۱۶۰ كيلومتري جنوب بغداد قرار گرفته است. شهر نجف از لحاظ جغرافيايي پيوسته به شهر كوفه بوده و در غرب آن قرار دارد. نزديكي شهر نجف و كوفه به نحوي است كه نمي توان اين دو شهر را از همديگر مجزا دانست.
نجف در قديم به عنوان يكي از مناطق حاشيه اي كوفه محسوب مي شد اما امروزه به خاطر اهميت بالاي نجف و موقعيت مذهبي و سیاسی آن، اين شهر كوفه است كه در ذيل نجف و تحت قيموميت آن قرار گرفته است.
نجف قديم به حالت يك منطقه بيضي نا منظم مي باشد كه قطر شرقي – غربي آن ۹۵۰ و قطر شمالي –
جنوبي آن ۷۸۰ متر است ، دور اين منطقه را خياباني به نام شارع المحيط احاطه و خيابان طوسي و الرسول آن را به دو بخش شرقي - غربي و خيابان امام صادق(ع) و امام زين العابدين(ع) كه در شمال و جنوب حرم موازي با هم امتداد دارند اين منطقه را به بخش هاي شمالي و جنوبي تقسيم مي كنند كه حرم و بازار در حد فاصل آن ها قرار دارند ، منطقه نجف قديم به چهار محله مشراق ، براق ، عماره و حويش تقسيم شده است.
به علت حضور علماي بزرگ كشور عراق در شهر نجف ازجمله آيت الله سيستاني و افراد متعددي از خاندان آيت الله حكيم و صدر و همچنين وجود حوزه ها و مدارس علميه متعدد و مرقد مطهر امام علي(ع) و علماي فراوان ، نجف مركز قدرت سياسي شيعيان در عراق به شمار مي رود.

• اسامي نجف اشرف
گرچه در متون تاريخي اشاره اي به نام نجف در طول تاريخ نشده است اما بر اساس برخي روايات و احاديث كشتي نوح در اين مكان آرام گرفت. و فرزندان نوح در اين مكان روزگار گذراندند و پس از زياد شدن نسل در سراسر جهان پراكنده شدند. همچنين نقل شده است كه نجف ، منزل حضرت ابراهيم(ع) بوده است.
در متون تاريخي ، اسامي گوناگوني براي نجف ذكر شده استاز جمله غري يا غريان ، مشهد ، نجف اشرف، الطور ، الطهر ، الجودي ، الربوه ، بانقيا و اللسان.

نجف اشرف پس از آشكار شدن قبر مطهر حضرت علي(ع)
در عصر اسلامي تا زمان عباسي نام چنداني از نجف به چشم نمي خورد . آشكار شدن قبر مطهر حضرت علي(ع) نقطه عطف تاريخ نجف به حساب مي آيد.
حضرت علي(ع) در ۲۱ رمضان سال ۴۰ هجري قمري به شهادت رسيدند. پيكر مطهر حضرت بر اساس وصيت ايشان شبانه از كوفه به نجف منتقل شده و دفن گرديد. فرزندان امام(ع)، ايشان را مخفيانه دفن نمودند تا خوارج و ياران معاويه امكان جسارت به قبر مطهر را نيابند.
از مكان قبر امام علی (ع) تنها فرزندان و ياران خاص ايشان با خبر بودند و به صورت مخفيانه ايشان را زيارت مي كردند.
امام سجاد (ع)و امام محمد باقر(ع) به صورت پنهاني در دوران بني مروان به زيارت قبر حضرت مي رفتند. امام صادق(ع) در عصر بني عباس بارها از مدينه به عراق رفتند و قبر جدشان حضرت علي(ع) را زيارت كردند.
ايشان هر بار عده اي از اصحاب نزديك را با خود همراه می ساختند و آنان را به قبر آن حضرت راهنمايي مي كردند. سنت زيارت مرقد شریف حضرت علي(ع) از زمان امام صادق(ع) به صورت محدود و مخفيانه رونق گرفت. اين مكان مقدس بيش از ۹۰ سال براي عموم پنهان ماند.
با آشكار شدن مزار امام(ع) ، شهر نجف مورد استقبال و توجه عمومي قرار گرفت و عمران و آباداني آن آغاز شد.
در شهر نجف اشرف و اطراف آن، علاوه بر مرقد مطهر حضرت علی(ع) اماکن زیارتی فراوانی وجود دارد از جمله مسجد کوفه، مسجد سهله، قبرستان وادی السلام، مسجد حنانه، مرقد کمیل بن زیاد، مرقد میثم تمار، مقام امام زمان(عج)، مرقد حضرت هود و صالح و..... که هر یک به تفصیل شرح داده خواهند شد.
شهر نجف و کوفه در آخرالزمان نیز مورد توجه خاص قرار خواهد گرفت ، در روایات است که مسجد کوفه مرکز تشکیل حکومت و فرمانراویی حضرت مهدی(عج) و مسجد سهله منزل حضرت مهدی(عج) و خانواده ایشان خواهد بود.



ورود ما به نجف

واردنجف شدیم ،تصوّری که از نجف داشتم شهری بود بسیار کوچک با محلّات قدیمی ،که در بدو ورود با دیدن شهرک(حیّ) های اطراف شهر این تصویر کاملاً به هم ریخت.
به ابتدای شهر که رسیدیم راننده گفت:من نمیتوانم شما را  داخل شهر ببرم و فقط تا ترمینال میروم چون مجوّز ندارم ،همراهانمان به سیّد گفتند اصرار کن تا شارع الرّسول ما را ببرد. بعداز کمی اصرار و اضافه کردن کرایه پذیرفت(معنی جواز را هم فهمیدیم)امّا چشمتان روز بد نبیند ورود مان به خیابان های دور حرم همان گیر افتادن در ترافیک همان.خیابانها که باریک بودند و ماشینها هم بیشتر کیّه که وقتی یکی از این مدل ماشینها واردش می شد راه فقط برای رد شدن یک گاری می ماند حالا فکر کنید آخر روز بود و همه ی ماشینهایی که زوّار را از مرز آورده بودند رسیده بودند و برای برگشت هم عجله داشتند و هیچ پلیس و مأمور انتظامی هم آنجا نبود خلاصه کلاف سر در گمی از کیّه و عربانه(گاری)های حاوی اثاث زوّار و قابلمه های غذا تشکیل شده بود.
دردسرتان ندهم ما ۴۵ دقیقه در این ترافیک معطل شدیم .تا به شارع بنات الحسن رسیدیم که انتهای مسیر بود.ما که نمیدانستیم کجاییم ولی همسفرمان گفت اینجا نزدیک ترین نقطه به شارع الرّسول است و راننده رو به روی پارکینگ!یعنی خرابه ای که از آن به عنوان پارکینگ استفاده می کردند ایستاد.همراهانمان دینار نداشتند به سیّد گفتند :تا اثاثیه را پایین بیاورید یکی از ما میرویم و پول می آوریم . بارها را خالی کردیم و منتظر شدیم.کمی آمدنشان طول کشید راننده که هم از معطّلی درترافیک عصبانی بود و هم برای برگشت عجله داشت شروع به داد و فریاد کرد و مرتّب می گفت زیارتتان قبول نیست چرا مرا معطّل میکنید هرچه هم سیّد می گفت که این بنده های خدا رفته اند پول بیاورند به خرجش نمی رفت. پس از دقایقی همسفرمان با برادر خانمش که چند روز قبل آمده بود پیدایشان شد و کرایه راننده را دادیم و او رفت.
حایی که ما ایستاده بودیم چهارراهی بود که یک خیابانش بنات الحسن بود وخیابان دیگر راهم اسمش را نفهمیدیم.وارد شارع بنات الحسن شدیم که ابتدای شارع الّرسول آنجا بود همسفرانمان هم در شارع الّرسول جاگرفته بودند بنابر این با هم راه افتادیم.

نمای حرم از شارع الرسول
ابتدای شارع الّرسول پست بازرسی بودـ کلاًتاحرم سه پست بازرسی بود یکی ابتدای خیابان منتهی به حرم دوم انتهای همان خیابان وسومی قبل از ورود به صحن ـ پست اول را رد کردیم و وارد خیابان شدیم خیابانی قدیمی که دو طرف آن مغازه بود و مسافر خانه باکوچه هایی بسیار تنگ که وارد محلات قدیمی می شدند. همراهانمان درابتدای یکی از همین کوچه ها اتاق گرفته بودند(یعنی برادر خانمشان رزرو کرده بود)به ما هم گفتند اگر مایلید همین جا بمانید اتاق دارد ولی من به سید گفتم زیاد تمیز نیست جای دیگری پیدا کنیم.از طرفی سیّد آشنایی داشت که مسافرخانه داشتند وفامیل همه آنجا می رفتند به ما هم گفته بودند آنجا برویم بنابراین قرار شد مریم و رضاو چمدان را پیش همسفران بگذاریم ومن و سیّد به دنبال مسافر خانه ی حاج یوسف آل بو طابوق به اسم فُندُق بلدالامین بگردیم. رصاقبول نکرد و با ماراه افتاد مسافر خانه را زود پیدا کردیم و پسران حاج یوسف استقبال گرمی از ما کردند اما گفتند کاروان در مسافر خانه است و جا نداریم کلی هم گله کردند که چرا از ایران خبر نداده اید که ما برایتان اتاق رزرو کنیم بعد هم جایی را به ما معرفی کردند . آن جا هم رفتیم ته یکی از کوچه ها بود و کمی هم گران .از آنجا هم بیرون آمدیم سر همان کوجه مسافر خانه ای دیدیم به نام نوح(فُندُق النوح)به سید گفتم ازاین بپرس شاید جا داشته باشد،پرسید جا داشت قیمت هم مناسب اتاقش هم بد نبود،اتاقی سه تخته بود با سرویس بهداشتی داخل اتاق و تلویزیونی که مجهّز به ماهواره بود.ومزیّتی که مدیر مسافر خانه بر آن تاکید داشت برقِ ۲۴ ساعته بود. 
در شهرهای عراق برق ساعتی است یعنی هر منطقه به تناوب قطعی برق دارد و اگر کسی می خواهد برق دائمی داشته باشدیا باید موتور برق داشته باشدیا انشعابی از موتور برقی که سر هر محله(احتمالاًتوسط شرکت های خصوصی) نصب شده. به همین دلیل یکی از امکانات مهم مسافرخانه هایشان برق دایم است که روی کرایه هم تأثیر زیادی دارد.جالب تر اینکه اخیراً دادن موتور برق به عنوان جهیزیّه بین خانواده ها به صورت رسم درآمده است۱.
کرایه شب اول را دادیم کلید را گرفتیم و رفتیم مریم را بیاوریم از کوچه که بیرون آمدیم نگاهی به سمت راست کردم برای اولین بار چشمم به گنبد و گلدسته حرم افتاد باورم نمی شداز شدّت نا باوری به سیّد گفتم اینها چیست؟.سیّد گفت :حرم است دیگر! (از لحظه ی ورود به خیابان خیلی دور وبر را نگاه نکرده بودم انگار دلم نمی خواست تا کارِ پیدا کردن اتاق تمام نشده حرم را ببینم).گفتم: یعنی این قدر نزدیکیم؟.  فاصله ی مسافر خانه تا حرم حدود 200 متر بود. ذوق زده از نزدیکی زیاد مسافرخانه به حرم وبا عجله رفتیم وسایل را آوردیم ودر اتاق مستقر شدیم نزدیک غروب بود و می خواستیم برای نماز مغرب حرم باشیم، غسل زیارت کردیم وضو گرفتیم و به طرف حرم به راه افتادیم. 


به بازرسی دوم که رسیدیم اذان گفتند .اما بازرسی آخر ، قبل از صحن خیلی دقیق می گشتند به همین دلیل زیاد در صف بودیم طوریکه وقتی از بازرسی خارج شدیم نماز عشا در حال تمام شدن بود وما مجبور شدیم دم در صحن بایستیم تا نماز تمام شود. 

ایوان نجف عجب صفایی دارد 

ازباب الفرج وارد صحن شدیم،من که کاملاً گیج و مبهوت بودم و اصلاً نمی فهمیدم کجا هستم همانجا که وارد شده بودیم قسمت نماز جماعت زنانه بود و چون تازه نماز تمام شده بود مردی آنجا نبود همانجا نماز خواندیم.نمازمان که تمام شد تازه یادمان افتاد که با سیّد قرار نگذاشته ایم ،مانده بودیم چه کنیم اول به تصور صحن حرم امام رضا ووسعت آن بودیم،به مریم گفتم حالا بابا را کجا پیدا کنیم کمی که اطراف را بررسی کردیم ووسعت صحن را دیدیم فهمیدیم پیدا کردنشان کار سختی نیست.
کل صحن و حرم حضرت امیر به اندازه ی صحن انقلاب است و یک رواق هم بیشتر ندارد که یکی دوسال بعد از سقوط صدام قسمت زنانه از مردانه جدا شده است   

نقشه حرم                               

کمی جلوتر رفتیم و اطراف را نگاه می کردیم که رضا وسیّد   را دیدیم که به سمتمان می آیند.
گفتم که خیلی بهت زده بودم واصلاًباورم نمی شد که توفیق زیارت حرم مولایمان نصیبم شده است ،در عین حال  حس وحال حرم به گونه ای بود که گویی سالها ست آنجایی و احساس آرامش عجیبی در انسان ایجاد میشد۲.احساس دوگانه ای بود سالها انتظار زیارت واین حس آشنایی و نزدیکی.روبه روی ورودی خانمها به رواق نشسته بودیم و فقط نگاه می کردیم و بی اختیاراشک می ریختیم.دقایقی به همین حال گذشت ،سید ورضا برای زیارت داخل رفتند و من همچنان مات فقط اطراف را نگاه می کردم در آن لحظات حتی حس زیارتنامه خواندن را هم نداشتم واین جمله از زیارت جامعه در ذهنم نقش بسته بود"مَن اَتیکُم نَجی" و تفسیر آن از یک بزرگوار که می گفت:گفته اند بیایید وهیچ وسیله ای نخواسته اند ،آقا جان من آمدم به سفارش فرزندتان دست خالی هم آمدم به کرم خودتان این دستان را تهی باز نگردانید.
سید آمد و نوبت زیارت رفتن ما شد.داخل رواق شدم با خود گفتم اینجا امین الله را می خوانم باز هم نتوانستم تا نزدیک ضریح مطهّر رفتم که بدلیل شلوغی دستم به ضریح نرسید و چون در جهت خلاف حرکت دور ضریح وارد شده بودم ۳نتوانستم دور بزنم به عقب برگشتم و سلامی دادم و بیرون آمدم.
با سید و بچه ها راه افتادیم دوری در صحن بزنیم چون تا آن موقع فقط یک ضلع صحن را دیده بودیم یعنی ضلع جنوبی و روبروی باب القبله،سمت راستمان ایوان طلا قرار داشت که ورودی آن به رواق مختص آقایان بود و خانمها در ایوان وارد نمی شدند .برای وارد شدن به ایوان هم از طرفین باید وارد می شدی و از روبرو جایی برای ورود باز نبود.سمت راست ایوان مزار آیت الله مصطفی خمینی و علّامه حلّی بود که هر کدام در اتاق هایی جدا قرار داشتند. دوری در ضلع شمالی صحن که باب طوسی در آن قرار داشت و رو بروی ورودی قبرستان وادی السلام بود هم زدیم و آمدیم و مقابل ایوان طلا نشستیم
ایوان نجف عجب صفایی دارد                          حیدر بنگر چه بارگاهی دارد
ای کعبه به خود مناز ازروی شرف                    جایت بنشین که هر که جایی دارد
باپیشنهاد سید زیارت امین الله را شروع کردیم" اَلسلامُ عَلَیکَ یا اَمینُ اللهَ فی اَرضِهِ و حُجَّتَهُ  عَلی عِبادِه اَلسَلامُ عَلَیکَ ...."خدایا باورم نمی شود که می توانم در این فراز به جای "یا علی ابن موسی الرضا "،نام جدشان را بگویم"یا امیرالمومنین یا علی ابن ابی طالب"(آنچه سالها آرزو داشتم) زیارت را خواندیم و به عنوان اولین زیارت به نیابت از مادر.

کمی در صحن نشستیم ودر همین فاصله چند نفر از اقوام را هم دیدیم .به طور کلّی ایرانیها جمعیّت غالب در صحن بودند و اطراف را که نگاه می کردی همه در حال فارسی حرف زدن بودند.بعد از ایرانیها پاکستانیها و بعد هم هندیها.
بعد از ساعتی به دلیل گرسنگی و خستگی بچه ها وشاید هم بیشترخود من از حرم بیرون آمدیم .


اولین شام در نجف
از حرم که بیرون آمدیم مانده بودیم شام چه بخوریم من پیشنهاد دادم :برویم مسافرخانه و از      کنسروهایی که همراه آورده ایم بخوریم (دراصل از وضعیت بهداشت مواد غذایی نگران بودم واینکه بچه ها مریض شوند)ولی رأی اکثریّت غذای بیرون بود و آنهم.....در عراق سوسیس و کالباس که نبود یا حداقل ما ندیدیم همبرگر هایشان هم که دستی بود با آن وضعیتی که قبلاً توضیح دادم،بنابر این درآن موقع شب وبا آن حال گرسنگی و عجله بچّه ها بهترین گزینه فلافل بود که در همان شارع الرّسول (وبعداًدیدیم که در همه ی خیابانها)فراوان بود.یکی از اغذیه فروشی ها را که تمیز تر به نظرمان آمد پیدا کردیم مغازه ی کوچکی بود پیشخوان مغازه بیرون بود و روی آن مخلّفات ساندویچ قرار داشت :ماست وخیار، دو سه نوع سالاد ،دو سه نوع ترشی و چند جور سس.ساندویچی که به مشتری تحویل می شد فقط فلافل داشت و مخلّفات آن را خود مشتری بر اساس سلیقه انتخاب می کرد وداخل آن می گذاشت(احترام به سلیقه مشتری!!!!)وجالب تر این بود که در هر ظرف از مخلّفات هم قاشقی عمومی بود برای چشیدن محتویات آن ظرف.
 داخل مغازه که جا برای نشستن نبود وباید بیرون می ایستادیم بنابراین ایستادیم تا سید ساندویچها را گرفت و آورد هرکدام یکی را با همان مخلّفات پر کردیم و در کنار خیابان با اشدّ مجازات خوردیم کسی هم نبود به ما بگوید آخر مگر مجبورید خوب بروید خانه غذایتان را بخورید۴. یکی را که خوردیم انگار که عقلمان سر جا آمده باشدتصمیم گرفتیم چون هنوز سیر نشده بودیم چند تای دیگر بگیریم وببریم در اتاقمان بخوریم.
با این حال و احوال به مسافر خانه برگشتیم و باقیمانده ی شاممان را هم خوردیم وخوابیدیم.



۱ـ این شیوه حل مسایل در این کشور بسیار معمول است یعنی اینکه برای حل مشکلشان آسانترین راهی را که به ذهن می آید انتخاب می کنند و در صدد حل ریشه ای مشکل بر نمی آیند.

۲- این احساس عدم غربت و آشنایی دیرین از بدو ورود به نجف محسوس است .

۳- نظم جالبی برای رسیدن به ضریح در قسمت خانمها بود :دور ضریح را به فاصله ی ایستادن دو نفرطناب بسته بودند وفقط از یک در می توانستی وارد این محدوده شوی وخدام به شدت مانع حرکت در خلاف جهت می شدند. 

۳- به ما حق بدهید دوروز بود توی راه بودیم واز اضطراب رسیدن یا نرسیدن غذای کاملی نخورده بودیم.           

حویش:محله ای است که سید در آن متولد شده

سفر نامه2

 مهران ایران ، زرباطیّه عراق

از گمرک ایران خارج شدیم وارد ساختمان ،ساختمان که نه سوله ای شدیم که ظاهراًگمرک عراق بود ولی نیروهای خدماتی ایران در آنجا زیاد بودند،شاید مشترک بین ایران و عراق بود. اولین جایی که توجّه بچّه ها را جلب کرد سرویس بهداشتی بود،بعد از شستن دست و صورت وبعدِکمی در صف ایستادن وارد ساختمان دیگری شدیم.آنجا هم ما را به صف کردند.

 در گمرک عراق به دلایل امنیّتی هر مرحله باید بازرسی می شدیم البتّه به وسیله دستگاههای مخصوص آن هم وسایلمان ودر هر مرحله که می گفتند بایستید و جلوتر نروید قلبم از جا کنده می شد چون فکر می کردم مرز بسته شده آخر قبلاً شنیده بودم که یکی از فامیل تا مرز آمده بد ولی لحظه ی آخر مرز را بسته بودند و به آنهااجازه ی خروج نداده بودند مرز هم که بسته می شود برای افرادی است که ویزای انفرادی دارند نه کاروان ها.

بعد از بازرسی اوّل گفتند باید وسایلتان را با گاری های حمل اثاثیه ببرید یعنی گاریچی آنها را ببرد ،از آنجایی که وسایلمان فقط یک چمدان بود قبول نکردیم در بازرسی دوّم مأمور عراقی که دید چمدان را خودمان می کشیم گفت باید گاری بگیرید سیّد گفت لازم نیست خودم می برم ،مأمور با خنده گفت تو !!!با این کت وشلوارت !!!.واجازه داد رد شویم .وارد راهرویی شدیم که دو طرف آن نیمکت بود و نشستیم .در اینجا بود که نیرو های آمریکایی(نمیدانم آمریکایی بودند یا ملیّت دیگری داشتند ولی اشغالگر بودند)را دیدیم واز اینجا به بعد جوّ نظامی شد.یکی از سربازان اشغالگر آمد و از مردان ،البته نه همه ،اسکن چشم گرفت. رضای ما هم جوّ گیر شد و به او سلام کرد و با او دست داد.بعد از کمی نشستن باز هم دستور حرکت دادند و ما وارد سوله ی بعدی شدیم که در انتهای این سوله اتاقکی بود که در آنجا بازرسی بدنی می شدیم (بچّه ها به این اتاقک قوطی می گفتند چون بشتر شبیه قوطی حلبی بود تا اتاقک)این جا کمی بیشتر معطّل شدیم .این معطّلی ها دو دلیل داشت یکی امنیّّتی وبازرسی های سخت و دیگر اینکه گمرک عراق ساختمان کوچکی داشت و باید یک عدّه از آن خارج می شدند که گروه بعدی جا شوند و گنجایش همه ی مسافران را یک جا نداشت آن روزها هم که بدلیل تعطیلات نوروز زوّار زیاد بود.

قبل از قوطی

 بعد از حدود یک ساعت معطّلی نوبتمان شدبه در اتاقک بازرسی بدنی که رسیدیم  صدای جیغ و داد وفریاد از سالن بعدی بلند شد. مریم حسابی ترسیده بود۱ و مرتّب می گفت برگردیم .نگاهی به پشت سرمان کردم دیدم سیّد و رضا رفته اند گفتم نمی شود باید برویم .هر طور بود بازرسی شدیم و رفتیم سالن بعدی ،که سوله ی کوچکی بود که در آن آخرین تشریفات ورود به عراق انجام می شد.در آنجا یکی از نظامیان عراقی که هیکل درشتی هم داشت ایستاده بود وبه فارسی دست وپا شکسته مرتب میگفت، یعنی داد می زد:بیشین خانوم،بیشین آقا.مریم ما هم که وحشتزده ،سیّد و رضا زودتر از ما وارد سالن شده بودند،پرسیدم :چه شده ؟.سیّد گفت:چیز خاصی نبوده سربازان عراقی موبایل یک جوان ایرانی راکه در حال عکس گرفتن بوده از او می گیرند جوانک هم جوّ گیر شده و فریاد مرگ بر آمریکا سر می دهد و نیروهای آمریکایی هم آمدند وآن جوان را بردند بعد هم مادرش شروع به جیغ و داد کرد۲.این اتفاق باعث همان چیزی شد که من ازآن می ترسیدم یعنی برای دقایقی فقط به کاروان ها اجازه ورود می دادند.دقایق پر دلهره ای را گذراندیم نیروهای عراقی وآمریکایی هم مرتب در حال رفت وآمد بودند. این لحظات سخت هم گذشت و اعلام کردند انفرادی ها هم بیایند که ما هم سریع خانواده ای را که قرار بود تا نجف همسفرمان باشند را پیدا کردیم و بعد از نشان دادن گذرنامه از گمرک عراق هم خارج شدیم. 

حالا دیگر واقعاًوارد خاک عراق شده بودیم یعنی منطقه زرباطیّه ی عراق.

زمین های رو برویمان زمین های خشک و بیابانیی بود.زمینهایی با پستی وبلندی بسیار که زحمت هموار کردنشان را هم به خودشان نداده بودند وآسفالت درست وحسابی هم نداشت .کمی بعد از گمرک اتوبوس های کاروانی که از اتوبوس های عراقی بودند ایستاده بودند و هر کاروان دار مشغول سوار کردن مسافران خود بود منظره ی جالبی بود عدّه ای در حال سوار شدن ،گروهی به دنبال ساک و وسایلشان بدنبال گاریچی ها و عدّهای هم مثل ما پیاده به دنبال ماشین برای کرایه کردن .

خانواده ای که بنا بود با آنان همراه باشیم اصفهانی بودند البتّه ساکن تهران و دو باجناق بودند با همسر و فرزندانشان ومادر خانمشان( که به واسطه ی همین خانم که متولد عراق بوده توانسته بودند ویزای انفرادی بگیرند)که جمعاً۱۰ نفر بودندو خانواده ای بسیار مذهبی بودند.از آنجا که سفر چندمشان بود راهنمای خوبی برایمان شدند.

به سیّد گفتند: این جا باید ماشین ۳بگیریم و به گاراژ برویم چون ماشینها از این جا مستقیم به نجف نمیروند.(گاراژجنوب وبه قول عربها"گِراج" حدود ۷۰۰ متر با ما فاصله داشت یعنی از آنجایی که ایستاده بودیم دیده می شد.)چون خودشان عربی نمی دانستد وظیفه ی چانه زنی با راننده ها را به عهده ی سیّد گذاشتند.

اولین راننده ای که به تورمان خوردبا کمال ناباوری قبول کرد که با ۱۸۰۰۰۰ دینارتا نجف ما را ببرد ،ما هم از خدا خواسته قبول کردیم .همراهانمان وسایلشان را که زیاد هم بود روی باربند جا دادندوخدارا شکر می کردند که دیگر نیازی به جابجا کردن ندارند.ما هم همین طورو راه افتادیم راننده گفت باید سری به گاراژ بزند و به قول خودش جواز بگیرد. بنابر این وارد گاراژ شدیم .

گاراژرا اینطور تصور کنید :زمینی نیمه آسفالت که با تعدادی کانتینر که دور آن بود به صورت محوطه ای در آمده بودو هیچ اتاق یا اتاقکی هم نداشت فقط سایه بان هایی با برزنت زده بودند که زیر آنها تعویض ارزو فروش مواد خوراکی انجام می دادند و مدیریّت گاراژ هم زیر یکی از آنها بود.

دراتاق!مدیریت به راننده گفتند اجازه ی رفتن به نجف نداری وجر و بحثها شروع شد وما اولین گفتمان!!عربی را هم دیدیم. بعد از کلی مشاجره(البتّه بین راننده ها) با راننده ی دیگری توافق کردیم که این یکی ماشینش کمی بزرگتر بود و کمتر از ۲۱۰۰۰۰ دینار هم قبول نکرد (ماشین ۱۲ نفری بود وسهم ما از کرایه حدود ۸۰۰۰۰۰ دینار شد)البته به راننده ی قبلی هم ۵۰۰۰دینار بابت این مسیر کمتر از ۱ کیلومتری دادیم.خلاصه اینکه بارها را جابجا کردندوسوار شدیم .متأسفانه یا خوشبختانه راننده از سیّد از اینکه همزبانش است خوشش آمده بودوگفت باید جلو کنار دستم بنشینی.و من و بچه ها ردیف آخر جایمان شده بود حالا مقایسه کنید قیافه ی ما را وقیاف ی راننده را.به هر ترتیب راه افتادیم به سمت نجف.


۱-مریم از سفر عراق کلاًمیترسید که علت آنهم اخبار انفجارات بود که از رادیو وتلویزیون می شنید.

۲-آن جوان خوشبختانه زود آزاد شد.

۳-بیشتر ماشینهاشبیه ونهای ایرانی بودند که در عراق به آنها" کَیِِّه"می گویند.

سفر نامه1

از مشهدالرضا تا نقطه صفر مرزی

بالاخره راهی شدیم با کوله باری از التماس دعا،هر کس غریبه یا آشنا هر کجا می فهمید عازم عتبات هستیم با چشمی گریان التماس دعا میگفت که البتّه دلیلش را هم بعد از سفر خودم فهمیدم.

ساعت حدود ۱۱ شب از مشهد به سمت تهران حرکت کردیم .مقصد بعدی را هم تقریباً نمیدانستیم،بعضی می گفتند بروید اندیمشک واز آنجا به مهران وبعضی مسیر قم-مهران را توصیه می کردند.ولی نهایتاً  مهران مقصد نهایی بود.هنوز به تهران نرسیده بودیم که برادرم(داداش مرتضی)که ساکن تهران است به ما زنگ زد که حالی بپرسد ازاو خواستیم پرس و جو کند که از کدام ترمینال و چگونه میتوان به مهران رفت واو مثل همیشه پذیرفت.ساعاتی بعد به تهران رسیدیم  با داداش تماس گرفتم برای نتیجه واو گفت باید از ترمینال غرب بروید وآن هم به ایلام برای مهران امروز بلیط نیست.چون تا حالا هیچ کس مسیرتهران ـ  ایلام ـ مهران را نرفته بود دودل شدیم سیّد گفت:ترمینال جنوب میرویم اگر برای مهران اتوبوس بود که میرویم وگرنه اندیمشک می رویم .خلاصه این که ترمینال جنوب رفتیم با همه بار و بندیل و بچّه ها .آنجا هم به ما گفتند که بهترین مسیر همان تهران ـ ایلام ـ مهران است .از آنجا بلافاصله رفتیم ترمینال غرب .ساعت ۱ بعداز ظهر بود که رسیدیم خسته و بچّه ها هم حسابی گرسنه تا من و بچّه ها جایی برای نشستن پیدا کنیم سیّد رفت و برگشت و گفت بلیط گرفتم برای ساعت ۳ برای ایلام.دراین دو ساعت مختصر ناهاری خوردیم و نماز خواندیم و خریدی کردیم وسوار شدیم .مسیر خوبی بود شهرهای جدیدی را دیدیم که تا آن موقع ندیده بودیم :همدان ـ شهرهای استان کرمانشاه ودیدنی های جدید مثل هندوانه ی زرد که وانت بارها کنار جاده می فروختند.

  سال تحویل را هم توی اتوبوس بودیم وبه قول داداش (که باز هم خودش زنگ زد وما را شرمنده کرد ) چه جای خوبی برای لحظه تحویل سال "مسیر زیارت"،خداوند قسمت همه ی آرزومندان کند ان شااللّه.

در اتوبوس تهران-ایلام

  نیمه های شب بود که به ایلام رسیدیم از اتوبوس پیاده شدیم هوا بسیار سرد بود ما هم سردر گم ونابلد . به محض پیاده شدن راننده های تاکسی دوره مان کردند :مهران ،مهران ،دیگر از خدا چه می خواستیم ،همانجا با یک راننده طی کردیم و راننده ما را که دید از سرما می لرزیم گفت:سوار شوید تا مسافر ها تکمیل شوند ما هم از خدا خواسته . مسافر بعدی هم سریع پیدا شد و ماشین به راه افتاد به سمت مهران.مسیر کوتاهی بود و کوهستانی که زیبا به نظر می رسید ولی نصفه شب بود و ما گیج و منگ خواب .  

وقتی به مهران رسیدیم هنگام اذان صبح بود و صدای اذان از مسجدی که در آن نزدیکی بود به گوش می رسید.جایی که ما پیاده شدیم ظاهراً آخرین نقطه ی مسکونی مهران والبته ایران، در مرز ایران و عراق بودو خیابانی بود که یک سمت آن خانه ها و مغازه ها و زائر سراهایی بود که معلوم بود بعد از باز شدن راه زیارت ساخته شده اند و هنوز هم تعدادی در حال ساخت بودند. سمت دیگر خیابان پیاده رویی بود که در آن آلاچیق هایی برای استراحت زوّار ساخته بودندو پشت این پیاده رو هم پارکینگ اتوبوس های کاروانی بود،در انتهای این خیابان هم مسجدی بود که چون فاصله اش با محل پیاده شدن ما زیاد بود من به آنجا نرفتم ونماز صبح را زیر یکی از آلاچیق ها خواندیم . وقتی رسیدیم دیدیم که تعدادی تاکسی کنار آلا چیقها در یک صف ایستاده اند و داخل بعضی از آنها هم افرادی نشسته ،بعداز نماز دیدیم که تعداد آنها مرتّب زیاد می شود نمی دانستیم که جریان چیست.سیّدبعد از نماز گفت:میروم آشنایی پیدا کنم و بپرسم باید چه کار کنیم.البته می دانستیم که باید با همین تاکسیها به نقطه ی صفر (گمرک)برویم( واین را راننده ی تاکسی ایلام ـ مهران گفته بود)ولی چه طوری نمی دانستیم. ما زیر آلاچیقی نشستیم واو رفت کمی بعد برگشت و گفت :"خِضِیِّر(یکی از آشناهایشان در حسینیّه مشهد) را دیدم و گفت باید یک تاکسی کرایه کنیم از همین ها که توی صف هستند و منتظرباشیم تا مرز باز شود که به سمت گمرک حرکت کنیم."بعد هم رفت وبا یک راننده صحبت کرد و تاکسی گرفت وما مثل بقیّه داخل ماشین نشستیم .

مرز مهران زیر آلاچیق

رفته رفته هوا که روشن می شد گاری های دستفروش پیدایشان شد که نان و پنیر و تخم مرغ و شیر و چای برای صبحانه می فروختند به خواست مریم و رضا نان و تخم مرغ خریدیم ودر همان ماشین خوردیم که جای همه خالی، خیلی هم چسبید .

ساعت ۸ ماشینها راه افتادند به ترتیب و قبل از رفتن هم شهرداری مهران به رسم مهمان نوازی!!همه را می نواخت و مبلغی را از مسافران بابت خدمات می گرفت!!! ما هم هزینه ی خدمات را دادیم و راه افتادیم به سمت گمرک.درراه تابلوهای راهنمای کاروان های راهیان نور و مناطق عملیاتی دفاع مقدس را که می دیدیم بچّه ها با کنجکاوی و تعجّب می پرسیدند واقعاً این جا جنگ بوده و سیّد برایشان ثوضیح      می داد: بله و این امنیّت واینکه ما الان به راحتی سفر می کنیم مرهون خون هایی است که در این مناطق به زمین ریخته شده است.

مسیر کوتاه بود حدوداً ۱۰ الی ۱۵ دقیقه .به نقطه ی صفر مرزی رسیدیم .ساختمان گمرک بزرگ و نوساز بود و ظاهر زیبایی داشت از محل پیاده شدن تا ورودی ساختمان حدود ۲۰۰ متر راه بود که باید پیاده میرفتیم و گاری هایی برای حمل اسباب و وسایل بود و از آنجایی که ما فقط یک چمدان چرخدار داشتیم گاری نگرفتیم و کشان کشان چمدان را به دنبال خود کشیدیم و وارد گمرک شدیم .

در گمرک باید مبلغی را به عنوان خروجی میدادیم که متصدی باجه هنوز نیامده بود وتا بیاید صفی طولانی درست شد ومتأسّفانه در هم و برهم و فقط یک نفر پاسخگوی آن همه زائرآزاد و کاروانی بود.البته حاصل آن شلوغی و معطّلی برای ما پیدا کردن خانواده ای برای همراهی تا نجف اشرف بود.خلاصه اینکه ساعت حدود ۱۰ صبح روز اول فروردین سال ۸۹ شمسی ما از مرز ایران به قصد زیارت عتبات عالیات خارج شدیم.          

                 

"پیش از سفر" نامه

گویند دل شکسته را داری دوست.....

اواخر محرم ۸۸ شمسی بود،زمزمه های سفر به عراق وزیارت عتبات در خانه شنیده می شد.قرار بود تعطیلات نوروز با برادر بزرگ سید که سال قبل با خانواده به عراق رفته بودند راهی شویم.

توضیح اینکه :متولدین عراق میتوانند ویزای انفرادی گرفته وبصورت آزاد به این کشور سفر کنند با توجه به این موضوع ما هم قصد داشتیم آزاد و بدون کاروان برویم که مدت بیشتری بتوانیم آنجا بمانیم ،ولی از آنجا که سید به راه و چاه آشنا نبود می ترسید و می گفت باید با کسی برویم که قبلا مسیر را رفته باشد واصرار داشت که با برادرش باشد.

قضیه رفتن برای ما کاملا جدی بود طوریکه برنامه ی سفر نوروزی هر سال به اهوازمان را هم موکول کرده بودیم به بعد از برگشت از عراق .ولی برادر سید ظاهرا برنامه جدی نداشت ولی به ما نگفته بود هر وقت هم حرف بردن گذرنامه ها برای گرفتن ویزا پیش می آمد می گفت اقدام می کنم .دراین فاصله من چندبار از سید پرسیدم اگر سید احمد(برادرش) منصرف شد ما میرویم وسید هر بار جواب داده بود نه من راه بلد نیستم و میترسم .گذشت تا نزدیک ۱۰ روز به عید مانده فهمیدیم که سید احمد کلا منصرف شده واین یعنی نرفتن ما.خیلی دل شکسته بودم و از آنجایی که کاملا به طلیبده شدن برای این سفرها اعتقاد دارم از بی لیاقتی خود برای دعوت ناراحت .

داشتیم آماده سفر برای اهواز می شدیم و مشغول خریدهای قبل از مسافرت بودیم . یکشنبه آخر سال بود وسید مثل یکشنبه های دیگر کشیک حرم بود و قرار بود بعد از نماز مغرب من هم به حرم بروم که برای خرید باهم بازار برویم.به حرم که رسیدم وبرای سلام دادن رو به گنبد کردم اشکم سرازیر شد از اینکه بعد از این همه انتظار دست رد به سینه ام خورده بود به آقاشکایت کردم و خلاصه با بیحوصلگی با سید به سمت بازار راه افتادیم .

دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم

                                     چی میشه تا من میام این گره ها رو واکنی

بعد از کمی خرید و با توجه به اینکه حال گشتن در بازار را نداشتم برگشتیم  که از حرم به خانه برگردیم درراه سید پرسید "چی شده چرا حوصله نداری"گفتم" ناراحتم همه از کوچیک و بزرگ این فامیل تنهایی وبا هم رفتن ولی ما انگار که این راه رو بهمون بستن ". وارد حرم شدیم دیدم حال سید هم گرفت  از حرم که بیرون آمدیم سید به سمت راهی غیر از راه خانه رفت پرسیدم :کجا ؟. گفت می روم از آقا رضا(شوهر خواهرسید)بپرسم که برای ویزا گرفتن چه طوری باید اقدام کنم .گفتم :چه طور مگه ؟،گفت: میریم اگه خدا بخاد.الان بعد از حدود یکسال که ازاین ماجرا میگذرد هنوز هم از یادآوری خاطره خوش آن شب وآن به تعبیر خودم معجزه ی آقا امام رضا دلم می لرزد،وهر جا هم سخن از چگونگی رفتنمان شده گفته ام که دعوتنامه ما را ولی نعمتمان علی ابن موسی الرضا به ما داد.

خلاصه اینکه تمام کارهای ویزا گرفتن ما در عرض ۳ روز انجام شد و ما ۲۸/۱۲/۸۸ با قطار به سمت تهران حرکت کردیم. 

مقدمه

می خواستم سفر نامه ی کربلا را شروع به نوشتن کنم و بهتر دیدم ابتدا در مورد خانواده ام  کمی توضیح دهم تا ابهاماتی که در شرح سفر ممکن است پیش آید همین جا روشن شود.

من خودم متولد اهواز هستم و سیّد(همسر بنده،سیّد محمود)از فامیلهای دور ما هستند و متولد نجف.داستان نجفی شدنشان هم از این قرار است که در سالهای استبداد رضاخانی گویا پدر بزرگشان(جِدّو در گویش سید)با خانواده برای زیارت عتبات به عراق سفر می کنند که مسئله ی کشف حجاب در ایران پیش می آید وپدر بزرگ بنده۱ به ایشان پیغام می دهند که چنین وضعیتی در ایران پیش آمده و بهتر است همانجا بمانیدهمین امر باعث می شود که در عراق بمانند و در نجف اشرف در جوار مولا وجدّمان ساکن شوند .تا سال ۱۳۵۰ (۵سالگی سیّد)که بنا به دلایلی (که گمان می کنم یکی از آنها تبعید حضرت امام خمینی به نجف می باشدوترس دولت عراق از گرد آمدن ایرانیان دور ایشان) حکومت وقت عراق تصمیم به اخراج ایرانیان مقیم عراق خصوصا نجف میگیرد که خانواده سیّد هم جزو اولین اخراجیها بوده اند.

بعد از آمدن به ایران هم مدّتی در اهواز ،مدّتی در قم و بالاخره در مشهد ساکن می شوند. البته ما بعد از ازدواج در اهواز ساکن بودیم تا سال ۱۳۸۰ به مشهد آمده و همجوار مولایمان علیّ ابن موسی الرضا شدیم. فرزندانمان دخترم مریم سادات متولّد اهواز وپسرم سیّد محمّد رضا متولّدمشهداست.


پانوشت

۱-یادایی پدرم من اطلاع دقیق ندارم چه کسی بوده احتمال اینکه دایی(خالو در گویش ما)باشند بیشتر است چون همین دایی شوهر خواهر پدر بزرگ سیّد بوده اند یعنی شوهر عمّّه ی پدرشوهر بنده و شوهر خاله ی مادر شوهرم .(اگر بخواهم نسبتها را بگویم گیج می شوید و اصل جریان فراموشتان می شود)