سفرنامه7
بازگشت ازکوفه به نجف
درراه برگشت از کوفه در ماشین سیّد با پیرمردی هم صحبت شد.ازبین صحبت هایشان متوجّه شدم که در ایران وشهراصفهان بوده بعداًکه ازسیّدپرسیدم گفت که ازاسرای جنگی بوده است.وخاطرات خوبی از ایران برایش باقی مانده بود.وآرزو میکرد کاش درایران اسیر مانده بود وبه کشورش برنمی گشت.
به ترمینال نجف که رسیدیم سیّدپرسان پرسان آدرس" خان مخضّر" را گرفت ازهرکس که می پرسید بادست اشاره می کردند همینجاست و گنبد و گلدسته ی مسجدی را نشان می دادند و می گفتند آنجاست.ما هم به خیال نزدیکی راه پیاده راه افتادیم وقتی به مسجد رسیدیم فهمیدیم که تازه ابتدای محلّه بزرگی است به نام "خان مخضر" .
این محلّه ظاهراًدرزمانی که اقوام سیّد عراق بوده اند بازار روز میوه وسبزی بوده است و مغازه پدر شوهرم هم دراین محلّه بوده است.آن روز هم سیّد در بین خاطراات گنگی که از کودکی خودداشت به دنبال مغازه پدر در خان مخضّر بود. البته پدرشوهرم پارچه فروشی داشته و من و بچّه ها متعجب بودیم که چرا مغازه اش در این بازار بوده که بادیدن محلّه متوجّه شدیم.
خیابانی که ما وارد شدیم ابتدای آن مسجدی بود و کنار مسجد دفتر حزب الدّعوه عراق بود و تقریبا اثری از بازار نبود. وقتی داخل شدیم نرسیده به اولین چهارراه مغازه ها یی رادیدیم که البته سبزی و میوه فروش هم نبودند و بیشتر لباس و کفش و ....بودند.من وارد اوّلین فروش گاهی که دیدم شدم از همان ورودی لباس به درو دیوار آویزان بودتا انتهای مغازه وقتی بیرون آمدم سیّد گفت این لباسها دست دوم بودند گفتم به نظر نمی آید.شایدچون شکل مغازه و نوع چیدمان لباسها مانند فروشگاههای تانکورای ایران بود این تصّور ایجاد میشد ولی کمی جلوتر که رفتیم دیدیم که همه مغازه ها به همین صورت هستند و البته در نجف ما مغازه های شیک و ویترین دار به سبک کشورمان ندیدیم.
وقتی داخل خیابان اوّل شدیم کم کم آثار بازار روز پیدا شد البته کمتر میوه و سبزی و بیشتر مرغ و ماهی و سایر مواد غذایی وبین این مغازه ها هم کفش ولباس و پارچه هم زیاد بود.نکته ی جالب برای ما دراین بازار روش فروش ماهی بود که بصورت زنده به فروش می رسید یعنی کنار هر ماهی فروشی حوضی بود از همین حوض های سنگی خودمان، که ماهی هادرآن شنا می کردند ومشتری هرکدام راانتخاب میکرد فروشنده آن را وزن میکرد و به او می داد وجالب تر وانت باری را دیدیم که ظاهراً برای حمل ماهی بود قسمت بار آنرا به صورت حوضچه ای درست کرده بودند و ماهی ها را به صورت زنده حمل و نقل می کردند.
آن روز ما حدود یک ساعت درآن خیابان پیاده روی کردیم و البته سری به دکان های لباس و کفش وکیف هم زدیم ولی نه قصد خرید داشتیم نه حال خرید و نه چیزی مطابق سلیقه مان پیدا میشد .ضمناً سید هم مغازه پدرش راآنجا پیدانکرد البتّه می گفت آن چیزی که من در ذهن دارم از خان مخضّر اصلا به این شکل فعلی نیست.ولی بعد که از پدرش پرسیدیم گفت که بله همینجا بوده و تغییر زیادی نکرده .
به خیابانی رسیدیم که حدس می زدیم باید نزدیک شارع الرّسول باشد وارد آن شدیم و به سمت حرم به راه افتادیم که همان محل نزدیک هم حدود یک کورس تاکسی بود تا شارع الرّسول!!!.خلاصه اینکه بعدازحدود 2 ساعت پیاده روی خسته و نیمه جان نزدیک اذان مغرب به هتل رسیدیم .کمی استراحت کردیم وضویی تجدید کردیم وبه سمت حرم راه افتادیم برای نماز مغرب و عشاء.مثل دفعات قبل به نماز جماعت که نرسیدیم. نمازرا فرادا خواندم.
بین دونماز در صحن نشسته بودم که دونفر خانم آشنادیدم( گفته بودم که در حرم ایرانی ها جمعیت غالب بودند وبین خانمها هم آشناهایی را می دیدم که درروضه ها و مجالس در مشهد دیده بودمشان ) که مشغول صحبت بودند دختر یکیشان آمد و با عجله به مادرش گفت: مامان پاشو بریم دیگه الان بازار می بنده .مادرش گفت :باشه الان میریم .خانم دیگری که همصحبتش بود گفت: مگه می خواین چی بخرین که انقده عجله دارین. گفتند: میخوایم بریم بازاربزرگ طلا بخریم. بعد مادر آن خانم گفت: دخترم براعروسیش طلا نخریده حالا میخواد ازاینجابخره.این مکالمات بین این خانمها که ردوبدل شد باخودگفتم مردم اینجا آمده اند برای زیارت یا خرید، آنهم طلا!!1.
بعدازنماز کمی روبروی ایوان نشستیم و زیارتنامه ای خواندیم وچندنفرازفامیل را هم دیدیم .ورفتیم برای شام وبعد هم هتل برای خواب.
۱-این صحبتها را تا همینجا داشته باشید تا قسمتهای بعد.
اَللّهُمَّ صَلَّ عَلی عَلیِ بنِ مُوسَی الرِّضا