سلام 

دوست دارم و دارم سعی میکنم برگردم به اینجا دوباره....

التماس دعا

ای کریم خطابخش پوزش پذیر....

 خطــا از مـن اسـت مي دانمـ . 


از مـن کـــه سـال هـاسـت گـفتـــه امـ “ ايــاک نــعبد ” 


امـا بـــه ديـگران هـمـ دلـسپــرده امـ 


از مـن کـــه سـال هـاسـت گـفتـــه امــ ” ايــاکَ نستَعيـن "


امــا بــه ديگران همــ تـکيــه کــرده امـ 

امـا رهايـمــ نـکـن 


بيـش از هـمـيشــه دلـتـنگمــ بـــه انـدازه ي تـمامــ روزهـاي نـبودنـمــ ... 

سلام
صبح اولین روز هفته تون به خیر
این هفته عمل به این نکات رو مدنظر داشته باشید:

1- هميشه به مردم بيش از انتظاراتشان ببخشيد و اين کار را با روي خوش انجام دهيد.
 2- شعر مورد علاقه تان را حفظ کنيد.
 3- هر آنچه که مي شنويد را باور نکنيد.
4- همه دارايي تان را خرج نکنيد.
 5- هر چقدر که مي خواهيد نخوابيد.
6- وقتي به کسي مي گوييد "دوستت دارم" واقعاً دوستش داشته باشيد.
 7- وقتي مي گوييد "متأسفم"، در چشم طرف مقابل نگاه کنيد. از گفتن کلمات جادويي " معذرت مي خواهم"، "ببخشيد"، "تشکر مي کنم"، "ممنونم" و نظاير اينها براي جبران اشتباه يا کم توجهي دريغ نکنيد.
 8- هيچ گاه به روياهاي ديگران نخنديد.
 9- عميق و مشتاقانه عشق بورزيد. خصوصا براي همسري که با اعتماد شما را شريک زندگي خود کرده، احترام قائل باشيد.
 10- هميشه با مادرتان در تماس باشيد.

با این اطوار چشمان همسرم را به دنبالت نکش

داشتم سجاده آماده مي کردم براي نماز، همين که چادر مشکي ام را از سر برداشتم تا چادر نماز بر سر کنم گفت: اين همه خودت را بقچه پيچ مي کني که چي؟
بر گشتم به سمت صدا، دختري را ديدم که در گوشه ي نمازخانه نشسته بود.
پرسيدم: با مني؟
گفت: بله! با توام و همه ي بيچاره هاي مثل تو که گير کرده ايد توي افکار عهد عتيق! اذيت نمي شوي با اين پارچه ي دراز دور و برت؟ خسته نمي شوي از رنگ هميشه سياهش؟
تا آمدم حرف بزنم گفت: نگاه کن ببين چقدر زشت مي شوي، چرا مثل عزادارها سياه مي پوشي؟ و بعد فقط بلديد گير بدهيد به امثال من.
خنديدم و گفتم: چقدر دلت ﭘُر بود دوست من! هنوز اگر حرف ديگري مانده بگو.
خنده ام را که ديد گفت: نه! حرف زدن با شماها فايده ندارد.
گفتم: شايد حق با تو باشد عزيزم. پرسيدم ازدواج کردي؟ گفت: بله.
گفتم من چادر را دوست دارم. چادر؛ مهربانيست .
با سرزنش نگاهم کرد که يعني تو هم مثل بقيه اي…
گفتم؛ چادر سر مي کنم، به هزار و يک دليل. يکي از دلايل چادر سر کردنم حفظ زندگي توست.
با تعجب به چهره ام نگاه کرد.
پرسيدم با همسرت کجا آشنا شدي؟ گفت: فلان جا همديگر را ديديم، ايشان پيشنهاد ازدواج داد، من هم قبول کردم.
گفتم خوب؛ خدا قبل از دستور دادن به من که خودم را بپوشانم به مردها مي گويد؛ غض بصر داشته باشيد يعني مراقب نگاهتان باشيد. تکليف من يک چيز است و تکليف مردان يک چيز ديگر . اين تکاليف مکمل هم اند، يعني اگر مردي غض بصر نداشت و زل زد به من، پوشش من بايد مانع و حافظ او باشد و من اگر حجاب درست و حسابي نداشتم، غض بصر مرد و کنترل نگاهش بايد مانع و حافظ من باشد.
همسر تو، تو را "ديد”، کشش ايجاد شد و انتخابت کرد. کجا نوشته شده است که همسرت نمي تواند از تماشاي زناني غير از تو لذت ببرد، وقتي مبناي انتخاب براي او نگاه است؟!
گفت: خوب… ما به هم تعهد داديم.
گفتم: غريزه، منطق نمي شناسند، تعهد نمي شناسد. چه زندگي ها که با يک نگاه آلوده به باد فنا رفت.
من چادر سر مي کنم، تا اگر روزي همسر تو به تکليفش عمل نکرد و نگاهش را کنترل نکرد، زندگي تو، به هم نريزد. همسرت نسبت به تو دلسرد نشود. محبت و توجه اش نسبت به تو که محرمش هستي کم نشود. من به خودم سخت مي گيرم و در گرماي تابستان زير چادري که بيشتر شبيه کوره است از گرما هلاک مي شوم، زمستان ها زير برف و باد و باران براي کنترل کردن و جمع و جور کردنش کلافه مي شوم، بخاطر حفظ خانه و خانواده ي تو.
من هم مثل تو زن هستم . تمايل به تحسين زيبايي هايم دارم . من هم دوست دارم تابستان ها کمتر عرق بريزم، زمستان ها راحت تر توي کوچه و خيابان قدم بزنم. من روي تمام اين علاقه ها خط قرمز کشيدم، تا به اندازه ي سهم خودم حافظ گرماي زندگي تو باشم.
سکوت کرده بود.
گفتم؛ راستي… هر کسي در کنار تکاليفش، حقوقي هم دارد. حق من اين نيست که زنان جامعه ام با موهاي رنگ کرده ي پريشان و صد جور جراحي زيبايي، چشم هاي همسر من را به دنبال خودشان بکشانند.
حالا بيا منصف باشيم. من بايد از شکل پوشش و آرايش تو شاکي باشم يا شما از من؟
بعد از يک سکوت طولاني گفت؛ هيچ وقت به قضيه اين طور نگاه نکرده بودم … راست مي گويي.


جایی مطلب رو دیده بودم برایم جالب بود گفتم بادوستان به اشتراک بگذارمش.

به مناسبت آغاز بهار

علما گفته‌اند مستحب است، به شکرانه هجرت موفّقيت آميز رسول خدا(صلى الله عليه وآله) اين روز را روزه بگيرند و صدقه و انفاق و احسان نمايند

تقويم ماه:

شب اوّل: اين شب به نام «ليلة المبيت» مزيّن است، در اين شب يک حادثه مهمّ تاريخى واقع شد و آن اين که در سال سيزدهم بعثت، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از مکّه به قصد هجرت به سوى مدينه، از شهر خارج شد و در «غار ثور» پنهان گرديد و امير مؤمنان على(عليه السلام) براى اغفال دشمنان، فداکارانه در بستر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خوابيد و مشرکان قريش که خانه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را محاصره کرده بودند، به گمان آن که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در بسترش آرميده است، تا صبح منتظر ماندند و چون صبحگاهان با شمشيرهاى برهنه به منزل آن حضرت هجوم بردند تا رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) را بکشند، على(عليه السلام) را ديدند که از آن بستر برخاست! بدين سان، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در فرصتى مناسب خود را از چنگال مشرکان قريش نجات داد و على(عليه السلام) نيز با اين فداکارى، عشق و علاقه و برادرى خود را نسبت به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نشان داد; اين در حالى بود که هر زمان ممکن بود کسى را که در بستر خوابيده به قتل برسانند.

آيه شريفه «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبادِ; بعضى از مردمِ (با ايمان و فداکار) جان خود را در برابر خشنودى خدا مى فروشند; و خداوند نسبت به بندگان مهربان است» در حقّ آن حضرت نازل شد.

سال هجرت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مبدأ تاريخ مسلمانان است و تحوّلى عظيم در جهان اسلام روى داد. 

روز هشتم: در روز هشتم ربيع الأوّل، سال 206، شهادت امام حسن عسکرى(عليه السلام) طبق روايتى واقع شده است و از همان روز، امامت حضرت صاحب الزّمان، حجّة بن الحسن ـ عجّل الله تعالى فرجه الشريف ـ آغاز گرديد. 

روز دهم: روز ازدواج رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با حضرت خديجه کبرى(عليها السلام) است در حالى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) 25 ساله بود و حضرت خديجه(عليها السلام)40 ساله. به همين مناسبت روزه اين روز به عنوان شکرگزارى مستحب شمرده شده است. 

روز دوازدهم: اين روز مطابق نظر مرحوم شيخ کلينى و مسعودى و همچنين مشهور ميان اهل سنّت، روز ولادت با سعادت نبىّ مکرّم اسلام(صلى الله عليه وآله)است.

همچنين در اين روز، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بعد از 12 روز که مسير راه ميان مکّه و مدينه را پيمود وارد مدينه گرديد. و نيز روز انقراض دولت بنى مروان در سال 132 است. 

روز چهاردهم: در سال 64 در چنين روزى، يزيد بن معاويه به هلاکت رسيد. 

وى پس از سه سال و نُه ماه خلافت که همراه با جنايات عظيمى بود - که مهمترين آن واقعه کربلا و شهادت ابى عبداللّه الحسين(عليه السلام) و يارانش مى باشد - در سنّ سى و هفت سالگى در منطقه «حوران» زندگى ننگينش به پايان رسيد; جنازه اش را در دمشق دفن کردند; ولى اکنون اثرى از او نيست. 

شب هفدهم: طبق روايات مشهور شيعه، شب ولادت حضرت خاتم الانبيا، رسول معظّم اسلام(صلى الله عليه وآله) است و شب بسيار مبارکى است. 

همچنين يکسال قبل از هجرت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، در چنين شبى معراج آن حضرت صورت گرفت. 


روز هفدهم: همان گونه که گفتيم مشهور ميان علماى اماميّه آن است که روز هفدهم ربيع الأوّل، روز ولادت با سعادت رسول خدا حضرت محمّد بن عبداللّه(صلى الله عليه وآله) است و معروف آن است که ولادتش در مکّه معظّمه، واقع شده است، و زمان ولادتش هنگام طلوع فجر، روز جمعه، سنه عام الفيل بوده است. (عام الفيل سالى است که ابرهه با لشکرش که بر فيل سوار بودند به قصد تخريب کعبه آمد، ولى همگى نابود شدند).

همچنين در چنين روزى در سال 83 هجرى قمرى، ولادت امام صادق(عليه السلام) واقع شده است و از اين جهت نيز بر اهمّيّت اين روز افزوده شده است.

ماه ربيع الأوّل گرچه آغاز آن آميخته با خاطره غم انگيز و اندوهبار شهادت امام حسن عسکرى(عليه السلام)است، ولى از آن جا که ميلاد مبارک حضرت ختمى مرتبت رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) مطابق روايت معروف، در هفدهم اين ماه و طبق روايت غيرمعروف، در دوازدهم آن واقع شده و ميلاد حضرت صادق(عليه السلام) نيز در هفدهم اين ماه است، ماه شادى و جشن و سرور است. 

از آن جا که هجرت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) که سرچشمه دگرگونىِ عميق در جهانِ اسلام و عزّت و شوکت مسلمين شد، و همچنين داستان «ليلة المبيت» در اين ماه واقع گرديده، و آغاز امامت پربرکت حضرت بقية اللّه (ارواحنا فداه) همزمان با شهادتِ پدر بزرگوارش نيز مى باشد; در مجموع از ماههاى بسيار پربرکت و پرخاطره است، که سزاوار است، همه علاقه مندان مکتب اهل بيت(عليهم السلام) آن را ارج نهند و گرامى بدارند.

اعمال اين ماه:

روز اوّل اين ماه: علما گفته اند مستحب است، به شکرانه هجرت موفّقيت آميز رسول خدا(صلى الله عليه وآله) اين روز را روزه بگيرند و صدقه و انفاق و احسان نمايند، و همچنين زيارت آن بزرگوار، در اين روز مناسب است.

مرحوم «سيّد بن طاووس»، دعايى را براى اين روز در کتاب اقبال نقل کرده است. 

روز دوازدهم: در اين روز دو رکعت نماز مستحب است که در رکعت اوّل بعد از حمد، سه مرتبه سوره «قل يا ايّها الکافرون» و در رکعت دوم بعد از حمد، سه مرتبه سوره «توحيد» خوانده شود.

روز هفدهم: همان گونه که قبلا گفته شد اين روز مطابق نظر مشهور علماى اماميّه، روز ولادت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و همچنين ميلاد امام صادق(عليه السلام)است و روز بسيار مبارکى است و داراى اعمالى مى باشد:

1- غسل؛ به نيّت روز هفدهم ربيع الاوّل.

2- روزه; که براى آن فضيلت بسيار نقل شده است، از جمله در رواياتى از ائمّه معصومين(عليهم السلام)آمده است: کسى که اين روز را روزه بدارد، خداوند براى او ثواب روزه يکسال را مقرّر مى فرمايد.

3- دادن صدقه، احسان نمودن و خوشحال کردن مؤمنان و به زيارت مشاهد مشرّفه رفتن.

4- زيارت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از دور و نزديک; در روايتى از آن حضرت آمده است: هر کس بعد از وفات من، قبرم را زيارت کند مانند کسى است که به هنگام حياتم به سوى من هجرت کرده باشد، اگر نمى توانيد مرا از نزديک زيارت کنيد، از همان راه دور به سوى من سلام بفرستيد (که به من مى رسد).

5- زيارت امير مؤمنان، على(عليه السلام) نيز در اين روز مستحب است با همان زيارتى که امام صادق(عليه السلام) در چنين روزى کنار ضريح شريف آن حضرت(عليه السلام) وى را زيارت کرد. (اين زيارت در بخش زيارات، صفحه 301 آمده است).

6- تکريم، تعظيم و بزرگداشت اين روز بسيار بجاست، مرحوم «سيّد بن طاووس»، در اقبال، در تکريم و تعظيم اين روز به خاطر ولادت شخص اوّل عالم امکان و سرور همه ممکنات حضرت نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله) سفارش بسيار کرده است.

بنابراين، سزاوار است مسلمين با برپايى جشن ها و تشکيل جلسات، هرچه بيشتر با شخصيّت نبىّ مکرّم اسلام(صلى الله عليه وآله)، سيره و تاريخ زندگى او آشنا شوند و از آن، براى ساختن جامعه اى اسلامى و محمّدى بهره کامل گيرند.




سلام به همه دوستان 
عزاداریهای این دوماه ازهمه قبول باشه ان شاالله
شرمنده همه دوستان هستم که سر میزنن. هستم و میخونمتون اما فرصت نظردهی ندارم.
دلبسته جون اگه گذرت اینجا افتاد رمزت رو اگه دوست داری بده آخرین پست انگار رمز عوض شده بود نظراتت رو هم که.....  


از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا

علیرضا قزوه


بازآمد بوی ماه مهر....

شیرین است طعم داشتن فرزندی دیپلمه درخانه.

دخترم آغازاولین سال تحصیلی بدون مدرسه ات مبارک.ان شاالله سالهای پر از موفّقیّتی در کنار همسرت پیش رو داشته باشی.


میچسبدکلاس وقتی دختری در خانه داشته باشی و از کلاس برگردی وبوی سبزی پلو وآبگوشت تمام خانه را گرفته باشد.

الحمدلله و ممنونم مریمم بابت این خاطرجمعی که با حضورت در خانه، در کلاس دارم.

دیشب باباش میگفت:انگار دیروز بود تو فکر بودیم کلاس اول کجا ثبت نامش کنیم.

روزمره نویسی+پیام بازرگانی

وقتی بعد ازظهر شنبه باشد وپسری داشته باشید که دوسه روز است هی غر به جانتان می زند که:«امسال زود بریم برا خریدلوازم التحریرتا شلوغ نشده و خوباش تموم نشدن.» ویک دختر عقد کرده درخانه داشته باشید که همسرش شهرستان است و حس کنید که دلش گرفته وخودتان هم یک هفته بعدازمسافرت را کلا خانه نشین بوده باشیدنتیجه چه می شود...بله نتیجه اش این میشود که به جناب همسر با همراه دخترتان (چون هم همراه خودم هم تلفن خانه یک طرفه اند)پیامک می دهید که :«یه زنگ به خونه بزن»وهنوز گزارش تحویل پیامک نرسیده تلفن زنگ می زند.گوشی را که برمی دارید با صدای خسته ی همسر مواجه می شوید وبعداز سلام و حال و احوال می پرسید: «خسته اید آقا» و جواب می شنوید:« فوق العاده خسته م چطور مگه؟»وبا مظلومیتی دلبسوزانه می گویید:« دیگه حالا هیچی گفتم اگه می تونین بریم بیرون»وجواب:«نه برای تو وقت دارم خسته نیستم بگو کجا تا بیام»وشما همینطور داغ داغ خمیررابچسبانید به تنور ،که:«بریم برای لوازم التحریر رضا همونجا که گفتم پنجراه سناباد کنارالبسکو »وبدینسان یک قرار بازار جور می شود.ماازخانه راه می افتیم و جناب همسر از روزنامه.

وقتی به پنجراه می رسیم آقا همانجا منتظرمان هستندو باهم به سمت البسکو راه می افتیم.
آدرس را ازسایتی که زن داداش در وبلاگش معرفی کرده بودپیداکرده بودم و امیدواربودم که سایت به روزی بوده باشد وآدرس مربوط به دو سه سال پیش نباشد وگرنه باید تاالی...غرغرمحمدرضارا تحمل میکردم.همینطوری هم از موقعی که راه افتادیم یکی دوبار بامریم سادات به شوخی گفتم :«خوبه یه البسکو هم بریم بعد چندسال»هی غرزده بود که اول وسایل من .

خلاصه راه افتادیم وسیدیم به البسکو والبته کنارالبسکو فروشگاه کتاب و لوازم التحریربچه های آفتاب.
 یک فروشگاه زیززمینی که از همان دم در دفترهای با طرح ایرانی جلوه نمایی کردند ونوید درست بودن آدرس را به ما دادند.به قسمتی که دفتروکیفها بودند وروی زمین چیده شده بودند وبیشتر حالت انبار داشت واردشدیم وآنقدر ذوق زده بودیم از دیدن این همه طرح ایرانی که جوان های فروشنده را هم سرذوق آوردیم و شروع به توضیح دادن و راهنمایی کردندومحل فروش را نشانمان دادند.
دردسرتان ندهم کیفها که مدلش به نظر آقاپسرمان بچه گانه بود و نخواست وگفت «مثل کیف بابا میخوام» وماهم بسی خرسند چون به اندازه یک کیف فروشی ازین کیفها درخانه داریم.ولی دفترهاراپسندید و چند نمونه برداشت تاهم طرح های شکرستانشان برسد هم مدارس شروع شود و ببیند آقایشان چه می خواهد وبیاییم تکمیل کنیم خریدمان را.

بعداز این مرحله نوبت ما رسید و زیارت البسکو بعدازچند سال. همسرجان ومحمدرضارا باساندویچ هایی که برای آقا آورده بودیم راهی فضای سبز روبه رو کردیم ومن و مریم رفتیم برای انجام اعمال زیارت والبته با جیب خالی به همسرجان که گفتیم پولمان کافی نیست فرمودند: خواستید می دهیم.حالا کجا و چه طوری با اینهمه فاصله ...بماند1

 رفتیم ودیدیم و ...قیمتها برای من خیاط کمی زیادبود البته با توجه به جنس پارچه. ولی مدلها بد نبود وطی عملیاتهایی2 محیرالعقول مریم ازمدلها عکس گرفت(خوچیه ننوشته بود عکس برداری ممنوع).تنها بخش جالب زیرزمین بود که لباس بچه گانه داشت ومن مریم کلی ذوق مرگ شدیم از دیدنشان .مریم هم کلی با گوشیش...(خو چیکار کنیه شوهرش هی اس میداد مجبور بود جواب بده دیگه)

بعد هم راه افتادیم به سمت خانه ی مادر شوهر تا بعداز یک هفته که از مسافرت آمده ایم و هرچه منتظر مانده ایم کسی سراغی ازمان نگرفته(البته منظورم مادرشوهر نیست ازبقیه دلگیرم)به دیدنشان برویم که به در بسته خوردیم و خانه نبودند ونهایتاً به خانه برگشتیم.آخییییششش هیچ جا خونه ی آدم نمیشه.


واما فتوپست ما:
خریدهای سید محمد رضا


 

        

بخش پوشاک بچه گانه ی البسکو



    

شما که تبلیغی برای هیچ فروشگاهی دراین مطلب ندیدید اگه هم دیدید درست بوده بیشتر منظورم تبلیغ برای لوازم التحریر با طرح های ایرانی بودونمایندگی فروش آنها در شهر مشهدبرای همشهریهای عزیز.


آدرس دقیق:پنجراه سناباد جنب فروشگاه البسکو فروشگاه بچه های آفتاب


پ.ن:
1-دیگه بعد بیست سال خوب منوشناخته میدونه اهل خرید اینجوری نیستم.
2- هی نیاید بگید عملیات خودش جمعه و عملیاتها اشتباه خودم میدونم.

آخر پست نوشت:بالاخره یه پست شکلک دارگذاشتم هورااااااااااا.

بعد نوشت:آی کسیکه نظر بدون آدرس میذاری وکلی هم انتقاد میکنی کاش وب گردی بلد بودی ومیدونستی آدم تو اینترنت با خوندن یه پست از یه وبلاگ درمورد نویسنده ش نظر نمیده ضمنا من اینجوریم شما دوست داری نباش دعوتت که نکرده بودم اگه خوشت نیومده دیگه نیا.والّا

برای همشهریام نوشت:10%تخفیف هم دارهچیه خو یادم رفت آلزایمر هم خودتون دارین پیش پیش بگم چیزی نگین بهم 

اعصاب چیست ؟چیزی است که هیچ کس ندارد و توقع دارند که توحتما داشته باشی.


توقع چیست؟چیزی است که همه دارند وتو نباید داشته باشی.

کمی خاطره

صبح روز بیستم ماه مبارک:
باصدای هم زدن قابلمه ی فرنی، که رو تک شعله های فشار قوی بود که از فامیل امانت میگرفتیم، به دست مامان ازخواب بیدارمیشدیم وآغاجون را که بعداز سحر رفته بودند و دبه های شیر راازشیرفروشی محله مان گرفته بودند کناردستشان میدیم که به نوبت ملاقه را ازدست مامان می گرفتند و مدتی هم می زدند.
اولین کار از کارهای شب احیا البته درروز بیستم درست کردن فرنی بود.بعدازاین که کاملا می پخت وآماده کشیدن میشد دونفری رو زمین میگذاشتیمش و اینجا بود که باید سرعت عمل میداشتیم ودر ظرفهای یکنفره میریختیمش که سرد نشود.ظرفهایی که آغاجون مختص فرنی شب احیا خریده بودند، کاسه های پلاستیکی سبزو سفید و آبی. معمولا دوسه نفراز بزرگترها میکشیدند و دوسه نفراز کوچکترها هم کاسه های پرشده را ازجلوی دست برمی داشتند ودرسینی های بزرگ می چیدند وکاسه خالی به جای آن قرارمیدادند.بعداز چند ساعت هم که خنک میشدند سینی هارا روی هم میگذاشتیم تا جای کمتری بگیرندبساطی بود فرنی پزان برای خودش.
بعد از پخت فرنی نوبت به کارهای دیگر میرسید.
سبزی پاک کردن که زن عمو و دختر عموها و عمه به کمک می آمدندو انجام میشد.
آماده کردن بساط چایی :آوردن سماور بزرگ و تمیز کردن آماده سازیش. چیدن استکانهایی که ازروز قبل از کمد زیرزمین بالا آورده بودیمشان و تمیزشان کرده بودیم در سینی های استیل وروی هم گذاشتن سینی ها و قرار دادنشان کنار سماور.
شستن میوه های سحری.
آماده کردن ظرفهای مخصوص پذیرایی بین مراسم.
آماده کردن بشقاب و قاشقهای غذاخوری وسفره ها برای سحری. 
درست کردن افطاری همانروز که همه خواهر و برادرها معمولا جمع بودیم و مامان و آغاجون هم اصرار داشتند که عمه ها هم باید باشند.مامان کدبانوی مان اصرار داشتند سخری که فرنی داریم برای افطار بایدنشاسته داشته باشیم که آن را هم خودشان یا یکی از آبجی های بزرگتر زحمتش را می کشیدند.
خانه مان قدیمی بود ودوره سازتعداداتاقها هم کم بود و کفاف جمعیت را نمی دادتابستانها که کلا مراسم را در حیاط برپا میکردیم این سالهای آخر که ماه مبارک به زمستان افتاده بودحیاط را مسقف میکردیم که خود آنهم مراسمی بود برای خودش لوله آوردن و داربست زدن و چادر روی آن انداختن که باید همان روز انجام میشد.  
 سالهای اول که خلوت تر بود و توان مامان بیشتر غذای سحری راهم خود مامان در خانه میپختند|(چند سالی علاوه برسحری خانه سحری مسجدمحل راهم مامان میپختند)ولی کم کم که شلوغ شد و تعداد مهمانها به خدود 200 تا 250 نفر رسید وامکانات خانه برای پخت غذا کافی نبود آشپز می آوردند آغاجون.همه ی این کارها تا غروب انجام میشدوبعد یک افطار با عجله وفرستادن آقایون بیرون و جاروزدن و تمیزکردن منتظر مهمانها شدن برای مراسم .
ومراسمی که هنوزهم یازده سال بعد ازمامان  با یاد مامان و همت آغاجون وهمکاری همه ی خانواده برپا میشود.   مراسمی که با خلوص نیت آغاجون و مامان یکی از بهترین مراسمی است که در فامیل اجرا میشود واین را نه من که دخترشان هستم( وچند سالی ست از حضور درآن محروم)بلکه اکثر شرکت کنندگان در آن میگویند،همسایگان همان خانه ی قدیمی که الان هم که چند سالی ست از آن محله دورتر شده اند وخودشان را به مجلس می رسانند.وفامیلهایی که مجاور امام شده اند و من را که میبینند از لطف و صفای مراسم میگویند و اینکه هنوز هیچ مجلسی برایشان جای آن مراسم را نمیگیرد.    
 
خیلی حرف برای نوشتن داشتم اما اشک امانم نمی دهد.... یاد مامان.... این روزها ......
ناشکر نیستم از این که امام رئوف دعوتمان کرده اند و چند سالی ست مجاورشان شده ایم ولی دوری در اینچنین روزهایی .....الحمد لله

این شبهای عزیزبرای شادی روح مامان و طول عمر با عزّت آغاجون دعا بفرمایید لطفا.