کمی خاطره
صبح روز بیستم ماه مبارک:
باصدای هم زدن قابلمه ی فرنی، که رو تک شعله های فشار قوی بود که از فامیل امانت میگرفتیم، به دست مامان ازخواب بیدارمیشدیم وآغاجون را که بعداز سحر رفته بودند و دبه های شیر راازشیرفروشی محله مان گرفته بودند کناردستشان میدیم که به نوبت ملاقه را ازدست مامان می گرفتند و مدتی هم می زدند.
اولین کار از کارهای شب احیا البته درروز بیستم درست کردن فرنی بود.بعدازاین که کاملا می پخت وآماده کشیدن میشد دونفری رو زمین میگذاشتیمش و اینجا بود که باید سرعت عمل میداشتیم ودر ظرفهای یکنفره میریختیمش که سرد نشود.ظرفهایی که آغاجون مختص فرنی شب احیا خریده بودند، کاسه های پلاستیکی سبزو سفید و آبی. معمولا دوسه نفراز بزرگترها میکشیدند و دوسه نفراز کوچکترها هم کاسه های پرشده را ازجلوی دست برمی داشتند ودرسینی های بزرگ می چیدند وکاسه خالی به جای آن قرارمیدادند.بعداز چند ساعت هم که خنک میشدند سینی هارا روی هم میگذاشتیم تا جای کمتری بگیرندبساطی بود فرنی پزان برای خودش.
بعد از پخت فرنی نوبت به کارهای دیگر میرسید.
سبزی پاک کردن که زن عمو و دختر عموها و عمه به کمک می آمدندو انجام میشد.
آماده کردن بساط چایی :آوردن سماور بزرگ و تمیز کردن آماده سازیش. چیدن استکانهایی که ازروز قبل از کمد زیرزمین بالا آورده بودیمشان و تمیزشان کرده بودیم در سینی های استیل وروی هم گذاشتن سینی ها و قرار دادنشان کنار سماور.
شستن میوه های سحری.
آماده کردن ظرفهای مخصوص پذیرایی بین مراسم.
آماده کردن بشقاب و قاشقهای غذاخوری وسفره ها برای سحری.
درست کردن افطاری همانروز که همه خواهر و برادرها معمولا جمع بودیم و مامان و آغاجون هم اصرار داشتند که عمه ها هم باید باشند.مامان کدبانوی مان اصرار داشتند سخری که فرنی داریم برای افطار بایدنشاسته داشته باشیم که آن را هم خودشان یا یکی از آبجی های بزرگتر زحمتش را می کشیدند.
خانه مان قدیمی بود ودوره سازتعداداتاقها هم کم بود و کفاف جمعیت را نمی دادتابستانها که کلا مراسم را در حیاط برپا میکردیم این سالهای آخر که ماه مبارک به زمستان افتاده بودحیاط را مسقف میکردیم که خود آنهم مراسمی بود برای خودش لوله آوردن و داربست زدن و چادر روی آن انداختن که باید همان روز انجام میشد.
سالهای اول که خلوت تر بود و توان مامان بیشتر غذای سحری راهم خود مامان در خانه میپختند|(چند سالی علاوه برسحری خانه سحری مسجدمحل راهم مامان میپختند)ولی کم کم که شلوغ شد و تعداد مهمانها به خدود 200 تا 250 نفر رسید وامکانات خانه برای پخت غذا کافی نبود آشپز می آوردند آغاجون.همه ی این کارها تا غروب انجام میشدوبعد یک افطار با عجله وفرستادن آقایون بیرون و جاروزدن و تمیزکردن منتظر مهمانها شدن برای مراسم .
ومراسمی که هنوزهم یازده سال بعد ازمامان با یاد مامان و همت آغاجون وهمکاری همه ی خانواده برپا میشود. مراسمی که با خلوص نیت آغاجون و مامان یکی از بهترین مراسمی است که در فامیل اجرا میشود واین را نه من که دخترشان هستم( وچند سالی ست از حضور درآن محروم)بلکه اکثر شرکت کنندگان در آن میگویند،همسایگان همان خانه ی قدیمی که الان هم که چند سالی ست از آن محله دورتر شده اند وخودشان را به مجلس می رسانند.وفامیلهایی که مجاور امام شده اند و من را که میبینند از لطف و صفای مراسم میگویند و اینکه هنوز هیچ مجلسی برایشان جای آن مراسم را نمیگیرد.
خیلی حرف برای نوشتن داشتم اما اشک امانم نمی دهد.... یاد مامان.... این روزها ......
ناشکر نیستم از این که امام رئوف دعوتمان کرده اند و چند سالی ست مجاورشان شده ایم ولی دوری در اینچنین روزهایی .....الحمد لله
این شبهای عزیزبرای شادی روح مامان و طول عمر با عزّت آغاجون دعا بفرمایید لطفا.
باصدای هم زدن قابلمه ی فرنی، که رو تک شعله های فشار قوی بود که از فامیل امانت میگرفتیم، به دست مامان ازخواب بیدارمیشدیم وآغاجون را که بعداز سحر رفته بودند و دبه های شیر راازشیرفروشی محله مان گرفته بودند کناردستشان میدیم که به نوبت ملاقه را ازدست مامان می گرفتند و مدتی هم می زدند.
اولین کار از کارهای شب احیا البته درروز بیستم درست کردن فرنی بود.بعدازاین که کاملا می پخت وآماده کشیدن میشد دونفری رو زمین میگذاشتیمش و اینجا بود که باید سرعت عمل میداشتیم ودر ظرفهای یکنفره میریختیمش که سرد نشود.ظرفهایی که آغاجون مختص فرنی شب احیا خریده بودند، کاسه های پلاستیکی سبزو سفید و آبی. معمولا دوسه نفراز بزرگترها میکشیدند و دوسه نفراز کوچکترها هم کاسه های پرشده را ازجلوی دست برمی داشتند ودرسینی های بزرگ می چیدند وکاسه خالی به جای آن قرارمیدادند.بعداز چند ساعت هم که خنک میشدند سینی هارا روی هم میگذاشتیم تا جای کمتری بگیرندبساطی بود فرنی پزان برای خودش.
بعد از پخت فرنی نوبت به کارهای دیگر میرسید.
سبزی پاک کردن که زن عمو و دختر عموها و عمه به کمک می آمدندو انجام میشد.
آماده کردن بساط چایی :آوردن سماور بزرگ و تمیز کردن آماده سازیش. چیدن استکانهایی که ازروز قبل از کمد زیرزمین بالا آورده بودیمشان و تمیزشان کرده بودیم در سینی های استیل وروی هم گذاشتن سینی ها و قرار دادنشان کنار سماور.
شستن میوه های سحری.
آماده کردن ظرفهای مخصوص پذیرایی بین مراسم.
آماده کردن بشقاب و قاشقهای غذاخوری وسفره ها برای سحری.
درست کردن افطاری همانروز که همه خواهر و برادرها معمولا جمع بودیم و مامان و آغاجون هم اصرار داشتند که عمه ها هم باید باشند.مامان کدبانوی مان اصرار داشتند سخری که فرنی داریم برای افطار بایدنشاسته داشته باشیم که آن را هم خودشان یا یکی از آبجی های بزرگتر زحمتش را می کشیدند.
خانه مان قدیمی بود ودوره سازتعداداتاقها هم کم بود و کفاف جمعیت را نمی دادتابستانها که کلا مراسم را در حیاط برپا میکردیم این سالهای آخر که ماه مبارک به زمستان افتاده بودحیاط را مسقف میکردیم که خود آنهم مراسمی بود برای خودش لوله آوردن و داربست زدن و چادر روی آن انداختن که باید همان روز انجام میشد.
سالهای اول که خلوت تر بود و توان مامان بیشتر غذای سحری راهم خود مامان در خانه میپختند|(چند سالی علاوه برسحری خانه سحری مسجدمحل راهم مامان میپختند)ولی کم کم که شلوغ شد و تعداد مهمانها به خدود 200 تا 250 نفر رسید وامکانات خانه برای پخت غذا کافی نبود آشپز می آوردند آغاجون.همه ی این کارها تا غروب انجام میشدوبعد یک افطار با عجله وفرستادن آقایون بیرون و جاروزدن و تمیزکردن منتظر مهمانها شدن برای مراسم .
ومراسمی که هنوزهم یازده سال بعد ازمامان با یاد مامان و همت آغاجون وهمکاری همه ی خانواده برپا میشود. مراسمی که با خلوص نیت آغاجون و مامان یکی از بهترین مراسمی است که در فامیل اجرا میشود واین را نه من که دخترشان هستم( وچند سالی ست از حضور درآن محروم)بلکه اکثر شرکت کنندگان در آن میگویند،همسایگان همان خانه ی قدیمی که الان هم که چند سالی ست از آن محله دورتر شده اند وخودشان را به مجلس می رسانند.وفامیلهایی که مجاور امام شده اند و من را که میبینند از لطف و صفای مراسم میگویند و اینکه هنوز هیچ مجلسی برایشان جای آن مراسم را نمیگیرد.
خیلی حرف برای نوشتن داشتم اما اشک امانم نمی دهد.... یاد مامان.... این روزها ......
ناشکر نیستم از این که امام رئوف دعوتمان کرده اند و چند سالی ست مجاورشان شده ایم ولی دوری در اینچنین روزهایی .....الحمد لله
این شبهای عزیزبرای شادی روح مامان و طول عمر با عزّت آغاجون دعا بفرمایید لطفا.
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:25 توسط بی بی زهرا
|
اَللّهُمَّ صَلَّ عَلی عَلیِ بنِ مُوسَی الرِّضا