گویند دل شکسته را داری دوست.....

اواخر محرم ۸۸ شمسی بود،زمزمه های سفر به عراق وزیارت عتبات در خانه شنیده می شد.قرار بود تعطیلات نوروز با برادر بزرگ سید که سال قبل با خانواده به عراق رفته بودند راهی شویم.

توضیح اینکه :متولدین عراق میتوانند ویزای انفرادی گرفته وبصورت آزاد به این کشور سفر کنند با توجه به این موضوع ما هم قصد داشتیم آزاد و بدون کاروان برویم که مدت بیشتری بتوانیم آنجا بمانیم ،ولی از آنجا که سید به راه و چاه آشنا نبود می ترسید و می گفت باید با کسی برویم که قبلا مسیر را رفته باشد واصرار داشت که با برادرش باشد.

قضیه رفتن برای ما کاملا جدی بود طوریکه برنامه ی سفر نوروزی هر سال به اهوازمان را هم موکول کرده بودیم به بعد از برگشت از عراق .ولی برادر سید ظاهرا برنامه جدی نداشت ولی به ما نگفته بود هر وقت هم حرف بردن گذرنامه ها برای گرفتن ویزا پیش می آمد می گفت اقدام می کنم .دراین فاصله من چندبار از سید پرسیدم اگر سید احمد(برادرش) منصرف شد ما میرویم وسید هر بار جواب داده بود نه من راه بلد نیستم و میترسم .گذشت تا نزدیک ۱۰ روز به عید مانده فهمیدیم که سید احمد کلا منصرف شده واین یعنی نرفتن ما.خیلی دل شکسته بودم و از آنجایی که کاملا به طلیبده شدن برای این سفرها اعتقاد دارم از بی لیاقتی خود برای دعوت ناراحت .

داشتیم آماده سفر برای اهواز می شدیم و مشغول خریدهای قبل از مسافرت بودیم . یکشنبه آخر سال بود وسید مثل یکشنبه های دیگر کشیک حرم بود و قرار بود بعد از نماز مغرب من هم به حرم بروم که برای خرید باهم بازار برویم.به حرم که رسیدم وبرای سلام دادن رو به گنبد کردم اشکم سرازیر شد از اینکه بعد از این همه انتظار دست رد به سینه ام خورده بود به آقاشکایت کردم و خلاصه با بیحوصلگی با سید به سمت بازار راه افتادیم .

دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم

                                     چی میشه تا من میام این گره ها رو واکنی

بعد از کمی خرید و با توجه به اینکه حال گشتن در بازار را نداشتم برگشتیم  که از حرم به خانه برگردیم درراه سید پرسید "چی شده چرا حوصله نداری"گفتم" ناراحتم همه از کوچیک و بزرگ این فامیل تنهایی وبا هم رفتن ولی ما انگار که این راه رو بهمون بستن ". وارد حرم شدیم دیدم حال سید هم گرفت  از حرم که بیرون آمدیم سید به سمت راهی غیر از راه خانه رفت پرسیدم :کجا ؟. گفت می روم از آقا رضا(شوهر خواهرسید)بپرسم که برای ویزا گرفتن چه طوری باید اقدام کنم .گفتم :چه طور مگه ؟،گفت: میریم اگه خدا بخاد.الان بعد از حدود یکسال که ازاین ماجرا میگذرد هنوز هم از یادآوری خاطره خوش آن شب وآن به تعبیر خودم معجزه ی آقا امام رضا دلم می لرزد،وهر جا هم سخن از چگونگی رفتنمان شده گفته ام که دعوتنامه ما را ولی نعمتمان علی ابن موسی الرضا به ما داد.

خلاصه اینکه تمام کارهای ویزا گرفتن ما در عرض ۳ روز انجام شد و ما ۲۸/۱۲/۸۸ با قطار به سمت تهران حرکت کردیم.