سفرنامه5
یک شنبه 2/1/89
نجف اشرف
با صدای قرآن از خواب بیدار شدم ، کمی دور و بر را نگاه کردم تا متوجه شدم کجا هستم .ساعت را دیدم و فهمیدم نزدیک اذان است اما هنوز نمی دانستم آوای قرآن از کجاست.سید را صدا زدم وگفتم : اگر می توانی بلند شو برای نماز صبح حرم بروبم .سید گفت بچه ها را چه کار کنیم گفتم :به مریم می گوییم بعد در را از پشت قفل می کنیم و میرویم . سید با کمی تأمل قبول کرد.وضو گرفتیم و مریم را صدا زدیم و گفتیم داریم میرویم و از اتاق بیرون آمدیم ودر را از پشت قفل کردیم ورفتیم.
از مسافر خانه که بیرون آمدیم متوجه شدیم که صدای قرآن مربوط به حرم است وهنوز به حرم نرسیده بودیم که اذان گفتند . باز هم من در صف بازرسی معطّل شدم وبه نماز جماعت نرسیدم (برای اینکه به نماز جماعت برسم باید حد اقل نیم ساعت قبل از اذان در حرم می بودم که این را بعداً فهمیدم)وبدتر اینکه از آن دری که وارد شده بوده بودم باید صبر میکردم تا نماز جماعت تمام شود بعد وارد حرم شوم ،خلاصه اینکه نماز تمام شد ومن وارد صحن شدم سید نماز خوانده و منتظر من بود ،من هم نماز خواندم و رفتیم رو به روی ایوان نشستیم و مشغول خواندن زیارت جامعه شدیم .اواسط زیارت بود که متوجه شدیم هوا در حال روشن شدن است ،به سید گفتم بقیه اش را بعداً میخوانیم برویم که میترسم بچه ها بیدار شوند و بترسند .
از حرم که بیرون آمدیم سید گفت بیا ازاین مسیر برویم .رفتیم و وارد کوچه هایی تنگ و باریک شدیم که از سطح خیابان اصلی بالاتر بودند بعداًفهمیدیم که آنجا سوق الحویش(بازار حویش)است. در این کوچه ها نانواییی بود که نان لواش می پخت چند نان خریدیم کمی که جلوتر رفتیم متوجه شدیم که اینجا مرکز صبحانه فروشی! است،اول که چند دکه ی! کبابی بود یعنی میز های ویترین داری که پشت شیشه شان لاشه های گوشت آویزان بود با یک چرخ گوشت که همانجا به مقدار سفارش گوشت را چرخ میکرد وروی منقلی که کنارش بود کباب را درست میکرد وبه مشتری تحویل میداد البته از میز وصندلی هم که خبری نبود وبه صورت فوق سنتی موکتی پهن بود که مشترک بین همه ی کبابیهای آنجا بود وهرکس که کباب را تحویل می گرفت روی همان موکت می نشست وآنرا میل می فرمود،حالا بماند که هوای نیمه تاریک اول صبح وکباب!!.چند قدم جلوتر منظره ی جالب تری دیدیم _این را قبلاًاز پدر ومادر سید شنیده بودم ولی فکر نمی کردم هنوز هم به همین صورت باشند_ خانمهای روستایی را دیدیم که پنیر و سرشیر ولبنیات می فروختند ولی جالبی موضوع اینجا بود که محصولاتشان از فروش به مصرف بود یعنی اینکه نان وچای هم داشتند و هر کس میخواست نانی میگرفت و به مقدار تقاضا روی آن سرشیر یا پنیر قرار می داد و با یک استکان چای کناری می نشست و می خورد،منظور از کنار هم در همان کوچه های بسیار باریک بود که پلّه هم داشتند و تا روی پله ها خلایق را میدیدی که مشغول تناول صبحانه اند آنهم در گرگ ومیش صبح(نوش جانشان).
ازبین این جماعت صبحانه خور به سختی رد شدیم واز پله های کوچه ای پایین آمدیم و خود را کنار مسجد هندی دیدیم . به سمت مسافر خانه رفتیم با عجله (نگران بودم مریم برای نماز بیدار نشده باشد و زیارت ما نتیجه اش قضا شدن نماز او باشد).وقتی رسیدیم بچه ها هنوز خواب بودندو مریم هم گفت نمازش را خوانده بعد خوابیده است.سید هم که دید اوضاع مناسب است خوابید ولی من طبق معمول خواب نمی رفتم و بهتر دیدم بلند شوم به کارهایم برسم،کمی لباس بود که آنها را شستم وسایل را مرتب کردم وکمی تلویزیون نگاه کردم تا ساعت حدود 8 بود که مریم و رضا بیدار شدند و طبق عادتشان چشم باز نکرده شروع کردند که ما گرسنه ایم و برویم صبحانه بخوریم.بابا را هم بیدار کردند واستثنائاً !!! سید زود بیدار شد.من به سید گفتم لباس شسته ام بپرس باید کجا پهنشان کنیم .رفت پرسید وآمد گفت باید برویم پشت بام و رفتیم.
اما از احوالات پشت بام،اول اینکه پله هایی که مارا به اتاقمان می رساند بسیار بلند بود یعنی 10 ،12 پله بود که اگر آنها را استاندارد می ساختند شاید 20 پله میشدند حالا ما از این پله ها باید پایین می آمدیم از لابی هتل!ردمیشدیم ووارد قسمتی میشدیم که ضاهراً سالن غذاخوری بود با دو سه تا میز و چند صندلی (که ما نفهمیدیم به چه کار می آیند چون مسافرخانه آشپز خانه نداشت)وباز هم دو پله پایینتر از لابی. بعد ازاین قسمت که رد می شدیم به پله های پشت بام می رسیدیم، آنجا بود که ما فهمیدیم که چه گنجشک رنگ کنان قهّاری هستند این مردم و ما نمی دانیم .
این ساختمانی که اکنون مسافر خانه شده بود به گمانم قدمتی چند صد ساله داشت که با تزیین ظاهر آن،آنهم فقط ظاهر و آنهم نه با رنگ و یا سنگ و کاشی بلکه موکت و پوشش هایی شبیه کفپوش با طرح سنگ، در و دیوار را نو کرده بودند و خلاصه هتلی!ساخته بودند.
از پله های پیچ در پیچ بالا رفتیم ،به پشت بامی رسیدیم پر از کولر های اسپیلت و دیش ماهواره و سر شار از خاک و فکر کنید لباسی اگر به زمین می افتاد چه فاجعه ای به وقوع می پیوست.لباسها را پهن کردیم وپایین آمدیم . به اتاقمان که رسیدیم دیدیم بچه ها آماده بیرون رفتنند ما هم حاضر شدیم و راه افتادیم.
از هتل به قصد حرم بیرون رفتیم که سلامی داده و بعد هر جا می خواهیم برویم از بازرسی قبل از باب القبله که رد شدیم یادمان آمد دوربین همراه داریم و باید تحویل دهیم. سید گفت از همین جا سلام کنید و دور بزنیم و برویم. به سمت چپ باب القبله رفتیم همان جا پشت صحن چادر هایی را دیدیم نزدیک رفتیم تا ببینیم که داخلشان چیست ،چادر هایی بودند که بر پا شده بودند برای زوار یعنی هر کس نمی خواست شب را در هتل یا مسافرخانه باشد از قسمت مربوطه ی حرم پتو می گرفت و شب را در این چادر ها می خوابید.

راه را ادامه دادیم و از محدوده ی حرم خارج شدیم کمی که جلوتر رفتیم به خیابان رسیدیم و در سمت مقابلمان مقام صافی صفا و مقام زین العابدین را دیدیم .
صافی صفا بر لبه ی منطقه ی گود و وسیعی قرار گرفته است که به بحر نجف مشهور است البته الان در آن آبی نیست ولی پر از نخل است.
در باره ی صافی صفا
در زمان امارت امیر مومنان در کوفه روزی گذر حضرت به این محدوده می افتد عده ای را می بینند که در حال تشییع جنازه اند از آنان می پرسند این جنازه متعلق به کیست و جرا آن را در این جا می خواهید دفن کنید پاسخ می شنوند که این پیکر فردی به نام صافی صفا است و از یمن آورده ایم تا بنا بر وصیتش در این منطقه دفنش کنیم زیرا اعتقاد داشته که بعدها در این مکان فردی از اولیاء خدا دفن خواهد شدکه به شفاعت او تمام کسانتی که در این منطقه آرمیده اند مشمول رحمت بی حساب خداوند خواهند شد. آن حضرت می فرمایند آری درست است وآن شخص من خواهم بود.
واکنون مزار صافی صفا چند صد متری حرم قرار داردوهمه روزه صدها نفر پس از زیارت حضرت امیر قبر اورا زیارت می کنند.
وارد مقام صافی صفا شدیم آرامگاهی بود که با پرده ای به دو قسمت جداگانه برای خانمها و آقایان تقسیم شده بود.سید ورضا وارد قسمت مردانه شدند من و مریم بیرون ماندیم خانمی که ظاهراً خادمه ی مقبره بود ودر حال جارو کردن بود برایمان با فارسی دست وپا شکسته ای توضیح داد که اینجا صافی صفا است و دعوت کرد برویم نماز بخوانیم وما که وضو نگرفته بودیم شرمنده خداحافظی کردیم و رفتیم.
چند قدم جلو تر که رفتیم به مقام زین العابدین رسیدیم
مقام زین العابدین
این مقام کنار صافی صفا و پشت حرم قرار دارد.
می گویند امام سجاد روزی برای زیارت جدشان به نجف می آیند وشب را دراین مکان بیتوته میکنند.آن شب امام برخلاف شبهای گذشته تا صبح می خوابند و برای عبادت بیدار نمی شوند. فردای آن شب اطرافیان متعجب علت را ازایشان می پرسند،پاسخ می شنوند که هر کس شب را در جوار جدم اقامت کند گویا تا صبح را به عبادت پرداخته است.این مکان اکنون مقام زین العابدین نام گرفته است.
در مقام زین العابدین وضو خانه ای بود که سید ورضا وضو گرفتند و داخل رفته و نماز خواندند وما بیرون منتظرشان بودیم که پیرزنی از آن جا بیرون آمد ودید که ایستاده ایم و نماز نمی خوانیم با لحنی عصبانی گفت اینجا زیارت،صلاة. و باز هم ما خجالت زده بیرون رفتیم .

همه حسابی گرسنه شده بودیم وهنوز چیزی برای خوردن پیدا نکرده بودیم وارد شارع زین العابدین شدیم و از آنجا به شارع طوسی وبعد هم یکی از کوجه ها کمی که داخل کوچه رفتیم اغذیه فروشیی توجهمان را جلب کرد که روی شیشه اش نوشته بود"باقلة بالدهن الحر"(معنی تحت الفظی آن می شود باقلا با روغن حیوانی)و این غذایی بود که وصفش را زیاد شنیده بودیم،چون جای تمیزی بود وارد شدیم و نشستیم و سفارش غذا دادیم .
جوان فروشنده غذا را به این صورت آماده می کرد که :یک نان (که اندازه اش یک سوم نان های ایران است)را در بشقاب می گذاشت و روی آن آب باقلا می ریخت و با قاشق کمی آن را له می کرد(یعنی نوعی تیلیت)بعد روی آن باقلای پخته بدون پوست میریخت وروی باقلا ها هم یک تخم مرغ که آن را خوب هم میزد و در روغن زیاد سرخ می کرد قرار میداد کمی از روغن تخم مرغ هم روی آن می ریخت.این یک پرس از این غذا بود که به ما تحویل داد ونکته ی جالبش این بود که قاشقی در کار نبود و باید با دست می خوردیم .

به هر سختی بودو با اعمال شاقّه غذا را خوردیم واز مغازه بیرون آمدیم.
حالا دیگر بچه ها سیر شده بودند وایمانشان به جا آمده بود و می توانستیم تصمیم بگیریم که کجا برویم .بنا بر پیشنهاد من و موافقت بقیه قصد رفتن به مسجد کوفه را کردیم.
به شارع الرسول برگشتیم اول به بلدالامین رفتیم و از پسر حاج یوسف پرسیدیم که چطوری باید کوفه برویم و او گفت سر همین خیابان ماشینهابرای کوفه سوار می کنندواصرار هم داشت با ما بیاید و سوارمان کند،تا سید با او حرف می زد من ومریم به مسافرخانه رفتیم و وسایل لازم را برداشتیم وآمدیم بعد با هم (با پسر حاج یوسف که بعداًفهمیدیم اسمش محمود است)رفتیم واو برایمان ماشین گرفت و راهیمان کرد.
ماشین کیه بود که قبلاً توضیح دادم و چند مسافر دیگر هم داشت که البته از اهالی نجف بودند وما بین آنها به قول بچه ها تابلو بودیم چون چادر به سر داشتیم و نه عبا. ووقتی می دیدند که سید عربی حرف می زند می فهمیدند که از اخراج شده ها هستند و از وضعیت ایران می پرسیدند و البته اکثراًهم می گفتند خوش به حالتان که رفتید و نماندید زمان صدام را ببینید.در همین فاصله ی بین نجف وکوفه زنی که فهمیده بود ساکن مشهد هستیم بعد از کلی اظهار لطف به مریم ورضا اسمشان را پرسید و من گفتم مریم وسید محمد رضا از اسم رضا خیلی تعجب کرد وگفت چرا دو اسم محمد ورضا.مسئله ی دیگری که خیلی متعجبشان می کرد کمی تعداد فرزاندانمان بود خصوصاً وقتی وضعیت شغلی سید (کارمند دولت یا به قول خودشان موظف)را می فهمیدند و بدتر از همه از اینکه مردی با این شغل ودر آمد چرا یک زن دارد و حالا که یک زن دارد چرا فقط دو بچه؟!!!وخلاصه این مسئله اصلاً برایشان قابل فهم نبود.
حدوداًبیست دقیقه یا نیم ساعت درراه بودیم.نا به کوفه رسیدیم.
اَللّهُمَّ صَلَّ عَلی عَلیِ بنِ مُوسَی الرِّضا