پنچ شنبه که میشه دلم اهواز میخواد بد جوری دلم میگیره دلم خونه ی آغاجون رو می خواد و جمع خواهر برادرااز همه بیشتر دلم بهشت آباد رو می خواد میخوام پیش مامان بشینم براشون حرف بزنم  دلم رو خالی کنم...نمیدونم شاید اگه اهواز بودم هم هرهفته نمی رفتم ولی اینجا که هستم اگه یه وقتی توی روزمرّه گیها یادم بره که چه روزی ازهفته س ازاینکه دلم یهو میگیره یادم میاد پنج شنبه شده...
همین امروز صبح تو خواب و بیداری بودم تو این فکر که بچه ها رو بیدار کنم برن مدرسه دوباره خوابم برد خواب دیم که خونه آغاجون جمع شدیم همه خواهر برادرا همون خونه قدیمیه داریم کارارو می کنیم همه باهم درضمن انجام کار هم هی خاطرات مامان رو می گیم و گریه می کنیم....بیدارشدم از خواب و یادم اومد که پنج شنبه ست و بچه ها نمی خوان برن مدرسه و نباید بیدارشون کنم .
مامان عزیزم خیلی دلم تنگه براتون خیلی.تنها چیزی که این دلتنگیم روذره ای کم میکنه رفتن به حرم و خوندن سوره ای وزیارتنامه ای به نیابت از شماست (که امیدوارم خدا قبول کنه )وگرنه .....