نمایشگاه
پنج شنبه وجمعه روزهای سختی را گذراندم.سالگرد شهادت شهید موسوی (همسر خواهرم) درتهران بود وبه
دلایلی شرایطمان برای رفتن مهیانبودونرفتیم.درچنین روزهایی وضعیّت روحی خرابی پیدا میکنم و معمولا سیّد
وبچّه هاراهم با خودم بهم میریزم.این دفعه خیلی سعی کردم برخودم مسلّط باشم و این حال خراب را بروز
ندهم. پنج شنبه ظهر بعداز ناهار به پیشنهاد سیّد خواجه ربیع رفتیم برای زیارت پدر شوهرم. با بچّه ها هم قرار
گذاشتیم هنگام برگشت میدان شهدا باشند وطبق برنامه ی هر هفته مان حرم برویم.به این صورت این روز به
خیر و خوبی گذشت. موقع برگشت ازحرم هم سیّد پیشنهاد داد که صبح زود سفری به چناران داشته باشم
برای بازدید از دامداریی که مدّتی است کارهای نظارت فنیّش را به عهده گرفته.چون میدانستم اگر خانه بمانیم
روز رابرای خودم وسیّد وبچه ها خراب می کنم پذیرفتم بچّه ها هم که از خدا خواسته خصوصا مریم سادات که
تا حالا نرفته بود.من هم که فرصت طلب گفتم به شرطی قبول می کنم که مریم ناهار فردا رادرست کند.خانه
که رسیدیم مریم سادات ماکارونی را پخت. من هم صبح زود وسایل را آماده کردم و راه افتادیم.روز بسیارخوبی
بود.برای من تجربه ی خویشتن داری بودو برای بچّه ها دیدن از نزدیک بزوگوسفند. پست بعدی عکسهای
سفرمان خواهد بود ان شاالله.
امروز ان شاالله از جمله روزهای خوب زندگیم خواهم شد چون قصد رفتن به نمایشگاه کتاب دارم.
زهرا جان قصد ناراحت کردنت را ندارم ولی یادش به خیر پارسال باهم رفتیم خیلی خوب بود.
دوستان مشهدی اگر تا ساعت 2 این جارا خواندید وقصد رفتن به نمایشگاه دارید خوشحال میشوم قرار دیدار
داشته باشیم.
اَللّهُمَّ صَلَّ عَلی عَلیِ بنِ مُوسَی الرِّضا